عید 92

این روزا بیشتر از قبل دلم برای گذشته م تنگ میشه , بیشتر حسرت میخورم و آرزو میکنم کاش زمان به عقب برگرده 

امروز صبح که بیدار شدم آسمون خیلی ابری بود , خیلی تاریک بود , رعد و برق میزد , یهو آسمون انگار که بغضش ترکید , چنان بارید که توی کوچه مون آب سرازیر شد ... چقدر دلم هوای اون روزا رو کرد که شمال زندگی میکردیم , دلم حتی اون روزا رو خواست که صبح زود بیدار میشدیم و آماده میشدیم بریم مدرسه‌, توی اون هوای تاریک و بارونی ... آره همیشه عاشق این بودم که هوا تاریک باشه برم مدرسه , عاشق شیفت های ظهر مدرسه بودم , عاشق کلاس های فوق العاده ی عصر بودم ... حتی دانشجو که شدم اصلا برام مهم نبود کلاس اولمون چه ساعتی از صبح باشه ولی عاشق کلاس های دیروقت بودم ...

دلم چقدر میخواد این دوران رو دوباره زندگی کنم , دوباره بچه بشم , دوباره مدرسه برم , دوباره بزرگ بشم ... دلم برای همه ی اون شادی های کوچیک و دست یافتنی تنگ شده , تنگ شده ... تنگ شده 

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود , برای اون وقتایی که به عشق نوشتن ِ اینجا از دانشگاه میامدم خونه ... چقدر تند تند تایپ کردن ِ اینجا رو دوست داشتم , چقدر حرف زدن با شماها رو دوست داشتم ... توی اوج ِ همه ی تنهایی هام کنار شماها تنها نبودم , کنار وبلاگم ...

بگذریم که هرچی بگم دلتنگی ها تمومی نداره , بگذریم که هرچی بگذریم باز هم دلم برای همین پنج دقیقه قبل هم تنگ میشه !!!‌ امروز این بارون روز ِ ما رو روزِ دلتنگی ها کرده انگار 

______

 

من چقدر بدقول شدم به خودم ! نه به هیچکس ِدیگه ,‌آره به خودم ... چون هربار به خودم میگم اینبار دیگه میام و برمیگردم به روزایی که عاشق نوشتن بودم ، البته هنوز هم عاشق نوشتنم ولی نمیدونم چرا افکارم رو نمیتونم متمرکز کنم و چیزی بنویسم 

همش حس میکنم دارم مزخرف مینویسم و حس میکنم اون زمانی که یه عده بودن نوشته هام رو دوست داشتن دیگه گذشته ، البته بعدش به این فکر میکنم که مگه من از قبلش واسه کی مینوشتم ؟ غیر از اینه که اینجا برام دفتر خاطراتمه ؟ پس چه اهمیتی داره حتی اگر کسی نخونه ؟ 

به هر حال اینا حرفهایی هست که من هر لحظه با خودم میزنم و سعی میکنم خودم خودم رو آروم کنم 

 

خلاصه که زندگی در جریانه ، تقریباً 3 ماه میشه که برگشتم ایران ، و بطور خیلی عجیب و اتفاقی برادرم عاشق شد بعد از سالها ! و خب این مهمترین و بهترین خبری بود که این مدت میتونست پیش بیاد برای خانواده مون ... بعد از من مامان و بابا هم از کانادا برگشتن و خواهرم هم از مجارستان اومد و یه مراسم عقدکنون کوچیک برگذار کردیم ... و بالاخره این خانواده ی 5 نفره 6 نفره شد 

و البته اینکه من خواهرشوهر شدم که این از همه مهمتره :)) 

عروسمون رو هم خیلی دوست میداریم ، همسن و سال خودمه و خیلی تفاهم داره با خانواده خودمون ، توی خیلی از مسائل هم عقیده هستیم و این باعث میشه که رابطه مون عین دو تا دوست پیش بره ! 

بابا بعد از مراسم برگشت کانادا و خواهرم هم برگشت به شهر خودش ... ما هم فعلاً هستیم تا بعد از اینکه مراسم عروسی برپا بشه 

فردا هم میرم شمال پیش مامان ، که هم کمکش کنم برای جمع کردن وسایل خونه هم اگر شد یه سری از دوستان رو بعد از مدت ها ببینم .. از همه مهمتر دوست دوران دبستانم که به تازگی همدیگه رو پیدا کردیم و دوست دوارن راهنمایی م 

 

قبل از عید هم یک سفر دیگه به شمال داشتم با دوستهام که خیلی عالی بود ، شاید توی پست بعدی یه سفرنامه ی کوتاه بنویسم و چند تا عکس رمزدار بذارم ، امیدوارم البته !

 

* راستی سال نوی همتون مبارک دوستهای خوبم :*

/ 6 نظر / 44 بازدید
alaleh

باورم نمیشه 3 ماهه که برگشتی... مبارک باشه خواهر شوهر.. میدونم تو بهترین خواهر شوهر دنیا میشی... بوس بوس.. خوش بگذره سفر

ندا

اوا! سلام خواهر شوهر جان! خوبی؟ خوش به حال عروستون.. عجب خواهر شووری!! چه سری ! چه دمی! عجب پایی![نیشخند] همش فکر میکنم چقدر سرت شلوغه هااا.. به شدت مشغولی و این به نظر من که دورم و از بیرون دارم بهت نگاه میکنم خیلی هیجان انگیزه..نظر خودت رو نمی دونم ! خب زیاد وقتت رو نمیگیرم چون خیلی کار داری! پاشو پاشو به کارات برس!!

ــــمحسنــــ

به به به نازلی خانوم ما بالاخره پست جدید نوشتن... اینم از مزایای خواهر شوهر شدنه حتما [نیشخند]

صدفی

خب خدارو شکر که اومدی . باور کن چشمم به این صفه خشک شد! هر وقت که میومدم تو وبلاگم محال بود رو اسم وبلاگت کلیک نکنم تا ببینم چیزی نوشتی یا نه... عضو جدید خانواده هم مبارک باشه عزیزم امیدوارم تو هم همراهت رو پیدا کنی.. کسی که لیاقتت رو داشته باشه و بتونه راضی و خوشحال نگهت داره :) من که اصلا برای خودم فرصتی نمیذترم تا بخوام به گذشته ها فکر کنم چون همیشه یه غم بزرگی تو دلم مینشونه... همیشه از سرعت گذشت زمان در عجبم...

شبنم

سلام خوبى؟بهت تبريك ميگم خواهرشوهر شدى![لبخند] ايشا.... خوشبخت بشن. مواظب خودت باش...[ماچ][گل]

امیر حسین

سلام .. نازلی خانم سال نو مبارک ... مردیم تا یه پست از شما دیدیمااااااااااا [چشمک]