مرداد 1393

این مدت خیلی به هم ریخته هستم , انگار که افسردگی گرفتم

داره برام دوری سخت میشه , دوری از خانواده م , دوری از محمد ... احساس میکنم خیلی تنهام . بعضی وقتا البته خوب بلدم خودم رو گول بزنم ! خوب بلدم خودم رو دعوا کنم و زندگیم رو با زندگی های دیگه مقایسه کنم و بگم ببین نازلی ! قدر بدون

ولی خب توی این مقایسه کردن ها گاهی وقتا هم زندگی های بهتری پیدا میشه ! اونوقت میشه که خیلی دلم میگیره , همش به خدا میگم خب چرا من ؟ چرا باید زندگی من انقدر عجیب غریب پیش بره ؟!

یه وقتایی آدمایی رو میبینم که خیلی راحت به عشقشون میرسن , خیلی راحت زندگیشون رو شروع میکنن , خیلی راحت در کنار خانواده شون زندگی میکنن .. بعد میبینم من چرا این همه باید دوری بکشم ؟ انگار که " دوری و تنهایی "‌ یه قسمت جدا نشدنی از زندگیم شده .. نمیدونم والا 

 

روزای خوب هم کم نیست .. این سری مسافرت تابستونی رو تصمیم گرفتیم من و محمد تنهایی بریم ! و خب اعتراف میکنم یکی از بهترین سفرهامون بود 

خوبی ه این سفر به طولانی بودنش هم بود البته , یه جورایی رکورد زدیم و 10 روز سفر بودیم !

آخرای ماه رمضون بود‌, چون ظهر راه افتادیم روزه مون رو نگه داشتیم ! وقتی رسیدیم رشت اول از همه رفتیم وسایل خریدیم و افطار کردیم .. بعدش هم که من یه قرار دست جمعی با دوست های دوران دبیرستانم داشتم که خیلی هاشون رو بعد از 14-15 سال میدیدم ! خیلی سختم بود محمد رو تنها بذارم ولی دیگه یه روز هزار روز نمیشد ! رفتم ویلای یکی از دوستان و شب رو اونجا بودیم ... واقعاَ حس و حال عجیبی بود .. هممون همون طوری مثل قبل بودیم البته با یه کوله بار از تجربه و خاطره و اتفاق ...

اون شب قرار شد هر کسی داستان زندگیش رو بگه .. چقدر شنیدن داستان دردناک زندگی بعضی از دوستهام ناراحتم کرد .. چقدر بغض کردم , چقدر گریه کردم ..

فردای اون روز هم باز کنار هم بودیم تا عصر .. کلی حرف زدیم , کلی رقصیدیم , کلی خوش گذروندیم 

با اینکه کمتر از 24 ساعت گذشته بود ولی دلم برای محمد یه ذره شده بود , نمیدونین با چه ذوقی برگشتم خونه :)) 

محمد حتی بدون من ناهار هم نخورده بود !! اون شب رو حسابی رفتیم خوش گذرونی با همدیگه .. فردای اون روز هم رفتیم لاهیجان و بام سبز ! انقدر عکس گرفتیم و خندیدیم که باورم نمیشد این همه وقت بتونیم اون بالا خوش بگذرونیم 

فردای اون روز قرار بود که بریم سمت آستارا پیش دوستهامون که اونجا بودن .. خیلی جاده شلوغ بود و اذیت شدیم :( در نهایت شب رسیدیم آستارا ... آستارا خیلییییی شلوغ بود , اصلاً باور کردنی نبود

دوستهامون دو تا سگ داشتن که از شانس بد من و محمد یکیشون زیاد مهمون نواز نبود :)) و دائماً در حال پارس کردن بود .. یعنی یه چند ساعت میگذشت خوب بود ولی فقط کافی بود من یا محمد بریم دستشویی ! وقتی برمیگشتیم همه چی از اول شروع میشد و حسابی پارس میکرد و دلش میخواست حمله کنه بهمون :))

یک روز هم تصمیم گرفتیم بریم سمت اردبیل و صبحانه رو توی راه بخوریم , بماند که کلی گشتیم تا جایی رو پیدا کنیم که حتماً نون بربری داشته باشه .. من عاشق نون بربری های اونجا شدم چون کلاً عاشق کپلی های نون هستم و نون بربری های آستارا و اردبیل همش کپلی ه :)) _ اون قسمت های خمیری ه نون _ خلاصه که اردبیل هم بازار و یه سری جاهای دیدنیش رو دیدیم و برگشتیم .. حسابی هم از خجالت شکممون در اومدیم و تا جایی که میتونستیم خوراکی خوردیم :))

ولی خب راه برگشت جاده خیلییییی شلوغ بود :(‌ و انقدر اذیت شدم که حتی دلم نمیخواد در موردش بنویسم :)) بگذریم

شب که رسیدیم آستارا من و محمد تصمیم گرفتیم برگردیم رشت چون واقعاً دیگه خسته شده بودیم از اون وضعیت .. ولی خب دوستهامون ناراحت شدن و گفتن صبح حداقل راه بیافتین , بدبختی این بود که ما حتی نصف شب هم میخواستیم بریم دستشویی اینا پارس میکردن و همه ی اهل خونه سکته میکردن :)))

وسایلمون رو همون شب جمع کردیم و گذاشتیم دم در که صبح زود راحت تر فرار کنیم .. و بماند که صبح باز هم اینا پارس کردن و همه بیدار شدن :|‌ ولی هرطوری بود ساعت 5 صبح زدیم بیرون , خوشحالیمون قابل وصف نیست :)))‌ انگار که دنیا رو بهمون دادن ! 

توی مسیر نون بربری تازه خریدیم و محمد یه لقمه برای من میگرفت و یه لقمه برای خودش ! آخه من راننده بودم مثلاً :))‌ و یکی از بهترین صبحانه ها رو خوردیم :)‌

یه روز دیگه از سفر هم تصمیم گرفتیم بریم قله رودخان , خلاصه طبق معمول وسط های راه بودیم که محمد خوابش برد من هم سعی کردم زیاد سر و صدا نکنم که بخوابه ! ولی نمیدونم یهو چی شد و کجای راه رو اشتباه رفتم که سر از جاده های روستایی در آوردم که مشخص بود انتهاش به قله رودخان نمیرسه :))‌ رسیدیم به یه روستا که بعدش از یکی سوال کردیم آخر جاده به کجا میرسه ؟ گفت به یه آبشار !‌

ما هم گفتیم تا اینجا اومدیم بریم آبشار رو هم ببینیم حیفه :)) ... یه جاده ی خاکی رو رفتیم بالای کوه ! بعد دیگه از یه جایی به بعد باید ماشین رو پارک میکردیم و پیاده میرفتیم ... یه عالمه پله داشت , من هم که پله واقعاً پاهام رو اذیت میکنه ولی ذوق داشتم ببینم آخرش به کجا میرسیم .. خلاصه که رسیدیم به یه آبشار خلوت و دنج 

کلی اونجا از خودمون عکس گرفتیم و خندیدیم و از فضا و صدای آب لذت بردیم .. ولی زانوهای من تا نیم ساعت داشت میلرزید حسابی :)) به قول محمد بندری میزد ! 

روزهای باقی مونده سفر رو هم حسابی به خوشگذرونی گذروندیم ..

راستش من دلم میخواست یه سری از دوستهام رو ببینم ولی خب چون تنها با هم اومده بودیم اصلاً دلم نمیامد محمد رو تنها بذارم :(‌ مخصوصاً که اون روز اول تنها مونده بود و حسابی حوصله ش توی خونه ی خالی سر رفته بود ..

 

و اینگونه یه سفر طولانی ه دو نفره مون به پایان رسید ( البته خیلی مفصل تر از این حرفها بود ولی همینا کافیه دیگه برای ثبت شدن :)) بقیه ش رو برای خودمون نگه میداریم ) 

 

مسیر پله دار آبشار

آبشار

 

 

 

 

کپلی های نون بربری ه عزیززززززم

 

  این عکس هم نشون میده که چقدر همسفر پایه داشتن خوبه :)) دو نفر آدم بودیم و این همه یخ در بهشت خوشمزه ... واقعاً عالی بودن .. دلم تنگ شد حتی :))

 

/ 14 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویولا

به به چه عجب ما شما رو دیدیم عزیزم کجایی آخه نیستی . از شانس من که بعد اون همه سال پیدات کردم کلا سالی یه بار آپ می کنی ! منم دلم از این مسافرت های خوب خوب خواست. چه طولانی من هیچوقت این همه روز از خونم دور نبودم. کلا یه آدمی هستم که خیلی زود هوم سیک میشم!!! یعنی یه روز میرم تا تهران و بر میگردم حس می کنم 100 سال نبودم! عکس هاتم خیلی قشنگه عزیزم

فران

وایییییی بعد مدتتتتتها اومدم اینجا و چششمم روشن شد واقعا[بغل] چه عکسای خوشگلی..همیشه به سفر و شادی خانومممم[ماچ] منم تعطیلات عید فطر اردبیل و آستارا بودم..واقعا شلوغ و پر ترافیک بود..اما همه اینا به اون کپلی بربری ها و سرشیر عسلش می ارزید..هوووومممم هنوز مزه ی عالیش زیر زبونمه. عزیزم شک نکن روزای بهتری توی راهه..روزای قشنگی که همراه عشقت و عزیزانت بهترین ها رو تجربه میکنی.ایمان داشته باش که لایق بهترین سرنوشتی دوست زیبا و خوش قلب من[قلب]

ندا

دختر نازنینی هستی، لطفن بیشتر مراقب خودت باش و قدر خودتو بدون.[ماچ][قلب]

قاصدک

سلام نازلی خانوم خوشحالم که می بینم حالتون خوبه و بالاخره صلاح و قسمتتون به یه شکل دیگه رقم خورد! (یادتونه پستی رو که 2 سال قبل گذاشته بودید؟! فکر کنم پست اردیبهشت 91 بود! "شد یک ماه که نیست"... اونجا هم گفته بودم که به این قسمتها که بقیه حرف میزنن ازش اعتقاد ندارم!) 8-9 ساله وبلاگتون رو میخونم و بهترین خوشبختی ها رو براتون آرزو دارم.

شیده (ماجراهای خانه ی ما)

واااای نازلی عزیزمممم چقدر دلم برات تنگ شده بوووووود. عزیز دلممممممم غصه نخور الهی که همه آدما به عشقشون برسه، منم دقیقا مث توام همیشه تقدیر واسم دوری و فاصله رو رقم زده نمیدونی چقدر کیف کردم عکستو دیدم،از موقعی که فیس بوکم رو تعطیل کردم تقریبا ازت بیخبر بودم الهی که خدا تو و محمد رو واسه ی هم نگه داره، همیشه هم به سفر و خوشگذرونی باشه عزیز دلمممم [قلب]

فرزانه

http://arosak-baftaniziba.blogfa.com/

مریم پاییزی

بیا بنویس نازلی . بنویس که برات بمونه :)

اشکان . ونوس .فرشاد .سپیده.

سلام نازلی جان خیلی خوشحالیم که بعداز مدتها که ما در کنار هم هستیم تونستیم بیاد قدیما بصورت اتفاقی با اومدن به وبلاگت شمارو هم در کنار خودمون داشته باشیم . واقعا روزای بیاد موندنی بود که شب ها از حال و احوال هم خبردار میشدیم . از اینکه زندگی شادو خوشبختی داری بی نهایت خوشحالیم . بچه ها تعارف میکنن به بفرمایید دیزی ( البته تعارف این ونوس اصفهانی رو جدی نگیر)

maryam

نازلي جان سلام.. وبلاگت رو بعد از مدتها يا بهتره بگم سالها پيدا كردم.. ميدوني كي ميخوندم وبلاگت رو؟ وقتي از خاطرات زندگيت توي مجارستان نوشتي.. منم از ١٧ سالگي دور از خانواده م زندگي ميكنم اول رفتم دبي بعد حالا اتريش.. خيلي دوست دارم بازم وبلاگت رو باز كنم و نوشته ي جديد ازت بخونم.. مراقب خودت باش

فرزانه

سلااااااااام نازلی جون. خوبی؟ نمی دونم من رو یادت هست؟ فرزانه از وبلاگ جزیره. بعد از کلی وقت اومدم به وبلاگستان سر زدم اما دیدم اکثر بچه ها رفتن. خوشحالم که تو هنوز می نویسی؟ خوبی؟ حسابی دلم تنگ شده بود برای اون روزای خوب. از رونیکا چه خبر؟ وبلاگشو حذف کرده و منم حسابی دلم براتون تنگ شده. خوشحال می شم باهام در ارتباط باشی عزیزم