روزای خوب گذشت

چقدر روزا زود میگذره ، واقعاً راست میگن که چشم بهم بزنی گذشته .. مخصوصاً روزای خوب که انگار عجله شون از روزای بد بیشتره ، اصلاً به فکر ما آدما نیستن که گناه داریم ، که انقدر دلمون برای روزای خوبمون تنگ میشه 

 

هنوز باورم نمیشه به همین زودی گذشت مراسم دومادی ه داداشم ، باورم نمیشه که الان 2 ماه هست که دیگه داداشم مستقل زندگی میکنه و تشکیل خانواده داده ، باورم نمیشه که مامان و بابا و خواهرم رفتن دنبال زندگیشون ... و باورم نمیشه که من موندم و حوضم !

باورم نمیشه که نمایشگاه نقاشی ای که سالها آرزوش رو داشتم به خوبی و خوشی تموم شد ! باورم نمیشه همه ی رویاهام در موردش به تصویر تبدیل شد .

 

از کدومش تعریف کنم ؟ 

عروسی ه داداشم که خیلی خوب بود مراسم ، هرچند که توی هتل چشم بهم زدیم و دیدیم 4 ساعت گذشت و مهمان ها دارن شام میخورن و بعدش هم میرن ... ولی خیلی خوب بود ، یعنی همین که مشکلی پیش نیامد جای شکرش باقی ه

من هم به عنوان خواهرشوهر بزرگ ! چند تا از دوستهام رو دعوت کرده بودم که خب نیامدن و کلی غصه خوردم ، ولی به جاش محمد اومد ... قبلش خیلی بهم گفته بود که تنهایی روش نمیشه بیاد و واقعاً سوپرایز شدم از اومدنش ، رفتم پشت پنجره از قسمت زنونه و نگاش کردم و وقتی توی کت و شلوار آراسته دیدمش دلم براش پر کشید ... مجبورش کردم بیاد توی راهرو تا ببینمش :)) خوبیش این بود که هم با پسرعمه م دوست بود هم با داداشم و زیاد بهش سخت نگذشت ، بعد از سالن هم قرار شد بریم یه جای کوچیکتر که همه دور هم باشیم ، از مامان و بابا اجازه گرفتم که من با ماشین محمد برم ! وقتی همه رفتن و من منتظر شدم با ماشینش بیاد دنبالم جلوی سالن ... همه ی این حس ها برام همیشه دور از باور بود که بهش رسیده بودم :) 

رفتیم اونجا هم کلی رقصیدیم ، باورم نمیشد من که همیشه توی مهمانی های خانوادگی هم از جام بلند نمیشدم و فقط نقش " دست بزن " داشتم چطور وسط سالن داشتم بدون توقف میرقصیدم :)) 

تابستون بود و بر خلاف تصورمون که فکر میکردیم فقط جوون های جمع شرکت میکنن همه اومده بودن :) جای بزرگی نبود و همه داشتیم از گرما میمردیم :)) ولی تا آخرین نفس صحنه رو ترک نکردیم 

خیلی خیلییییییییی خوش گذشت ، وقتی در کنار خانواده ی عزیزم توی جشن عروسی ه برادرم بودم ، وقتی لبخند رضایت مادر و پدرم رو میدیدم ، وقتی خواهر عزیزم کنارم بود ، و وقتی محمد بود ...

آرزو داشتم اون روز ، روزها طول بکشه و تموم نشه ولی شد ... چه میشد کرد ؟!

 

دو روز بعد نمایشگاهم بود ، ظهر که فقط 2 ساعت به افتتاحیه مونده بود رفتیم گالری و کارهای آخر رو انجام دادیم ، خدا رو شکر میکنم که همیشه توی این شرایط دوستهای خوبی دارم که به کمکم بیان ... ترمه ی عزیزم هم ایران بود و اومده بود و از مراحل آماده سازیمون عکس میگرفت :) 

نمایشگاه افتتاح شد و واقعاً عالی تر از اون چیزی بود که فکر میکردم .. وقتی مامان از خونه بهم زنگ زد و گفت ما داریم راه میافتیم عزیزم و تا نیم ساعت دیگه اونجاییم انگار قند توی دلم آب کردن :) حضور خانواده بخصوص مامان و بابا برام خیلییییییی مهم بود ، دوست داشتم نتیجه ی همه تلاش ها و علاقه م رو ببینن . 

وقتی که در باز شد و دو عدد پا و یه صورت ِ مخفی شده پشت یه دست گل بزرگ وارد نمایشگاه شد هم قند توی دلم آب کردند :)) محمد بود که برام یه دست گل خیلی خوشگل آورد .

خیلی از دوستهام اومدن و من صاحب یک دنیا گل های زیبا شدم ... کسانی میامدن که اصلاً باورم نمیشد و تصورش رو هیچ وقت نمیکردم ، عمه هام ، دایی هام ، دوستهای اینترنتی ه دیده و ندیده ! 

باور دارم که تا عمر دارم اون روزها رو یادم نمیره ... پیش خودمون بمونه هنوز آرزو میکنم زمان به عقب برگرده و دوباره این روزای خوب ( هرچند سخت ) رو تجربه کنم .

یک هفته نمایشگاه دایر بود ، محمد هر از گاهی بهم سر میزد ، یه روز جمعه هم قرار بود که بیاد پیشم ولی هرچی به موبایلش زنگ میزدم جواب نمیداد ، با خودم گفتم حتماً طبق معمول خوابیده ! که یهو در باز شد و سوپرایز کرد ما رو :) 

تا آخر ساعت ِ نمایشگاه پیشم موند و اون روز رو برام یه روز خاص کرد ...

 

 تشویق ها و انرژی های مثبت خیلی زیاد گرفتم از بازدید کننده ها .. که بهم ثابت کرد راهم رو اشتباه نرفتم . به نظرم خیلی به موقع بود نمایشگاه راه انداختن برام ، چون واقعاً نیاز به یک انرژی دوباره داشتم . 

الان با پشتکار بیشتری دارم پیش میرم ، شاگرد خصوصی گرفتم و تدریس میکنم ، کاری که همیشه عاشقش بودم و هستم 

 

* یک سری از مهمان هایی که فکر نمیکردم اصلاً به نمایشگاهمون بیان خانواده محمد بودن :) که کلی سوپرایز کننده و البته سخت بود ولی در نهایت پر از حس های خوب بود ... 

 * جای مونا خالی بود توی نمایشگاهم ، هرچند دو هفته بعد از نمایشگاه اومد ایران و یه چند روز تونستیم همدیگه رو ببینیم و به یاد گذشته خوش بگذرونیم :) 

 

* این روزا سخت میگذرن ولی من دارم سعی میکنم لبخند از روی لبام نره :) سخته واقعاً سخته .... 

/ 7 نظر / 276 بازدید
مريم پاييزي

عزيزززم چقدر خوشحالم واسه روزاي خوبي كه داشتي و اميدوارم مستدام باشه خيلي دوست داشتم بيام ولي وقتم كم بود و برنامه م خيلي فشرده بود :(

سحر

[لبخند][ماچ] !

alaleh

دوستم همیشه شاد باشی و بخندی... می بوسمت زیاد و خوشحالم که خوشحالی.

شیما

سلام عزیز دلم.بعدازمدتهاهمینطوری گفتم یه سری به وبلاگت بزنم و.... چقدر دوست داشتم نمایشگاهت میومدم ولی درست همزمان شده بود با برگشت من به شرکت و قاطی پاطی بودن کارها وهرروز سرکار بودن برای اینکه سوار کار بشم.الان که پستت رو خوندم خیلی بیشتر متاسف شدم. دلم لرزید با هربار سورپرایزهای محمدوعشقی که بهش داری وقطعا بالعکسش.خوشحال شدم بخاطرخانواده ی عزیزت که همیشه حمایتهاشون رو ازت دارند.برای عروس خانم وآقاداماد گل آرزوی سلامتی وخوشبختی وعشق روزافزون دارم و امیدوارم خیلی زود عروسی بعدی باشه و اینبار کسی که لباس عروس به تنش هست،کسی نباشه جز خانم کوچولوی خوشگلم. برات مثل همیشه بهترینها رو آرزو میکنم عزیزم.میبوسمت ودلم برات خیلی تنگ شده. [ماچ][ماچ]

ندا

باورت نمیشه! دیروز داشتم همین طوری فک میکردم بیام بهت بگم بیا به من نقاشی بیاموز! بعد الان دیدم نوشتی شاگرد خصوصی گرفتی... اصن هیجان سرتاسر مرا فراگرفت!! وقتی داشتم این پست رو می خوندم. چقدر خوشحالم وقتی میبینم به اون چیزایی که می خواستی رسیدی، امیدوارم که همینجوری روزگار بر وفق مرادت بچرخه ، بیشتر از این حتی... خیلی خوشحالم که خوشحالی. تو موندی و حوضت؟[خنده] چرا؟ ای کاش من توی اون حوض میوفتادم، در جوار شما بودن تو حوضشم قبوله[قلب] راستی!الان دقیقا شما کجای کره ی زمین هستید؟[زبان]

سمیرا

نازلی جونمممممممممممممممممممممممم [بغل] خوبی؟؟؟؟؟ نامزد کردی؟ [تعجب]

شبنم(باران نسیم)

سلام نازلی جون خوبی؟ من بعد چند ماه به این جا سر زدم.. الان دیدم که نمایشگاه زده بودی واقعا بهت تبریک میگم و متاسفم که دیر دیدم.... امیدوارم که این روزای سخت خوب بگذرند.... موفق باشی خانم هنرمند.....[ماچ][گل][لبخند]