بالاخره کانا*دا

توی این مدت دو بار اومدم و پست نوشتم ولی فرصت نکردم نوشته م رو تموم کنم , الان که دوباره اومدم سراغش دیدم نوشته هام سیو نشده ! و مجبورم همه رو از اول بنویسم ... این در حالیه که خیلی چیزا عوض شده 

مثلاَ‌میخواستم بیام بنویسم که بالاخره کار کانادام درست شد و ویزام اومد , میخواستم بیام بنویسم از سفری که تنهایی رفتم ترکیه واسه گرفتن ویزام

ولی خب جالبیش اینه که من الان کانادا هستم !!! 

حالا دیگه نوشتن اون اتفاقایی که گذشته چه فایده ای داره آخه ؟‌ ناراحت

البته من قرار بود بعد از اینکه ویزام رو بگیرم 5-6 ماه ایران بمونم و بعد بیام , ولی از اونجایی که مامان و بابا خیلی نگران بودن و تقریبا یک روز در میان زنگ میزدن و اصرار میکردن که پاشو بیا , یه روز خیلی یهویی به سرم زد که پاشم بیام کانادا , فردای همون روز هم رفتم بلیط گرفتم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم

خیلی عجله ای بود اومدنم و حتی به خیلی از کارهام نرسیدم ... ولی خب تصمیم گرفته بودم که هرچه زودتر بیام تا کارت PR م رو بگیرم و بعد برگردم ! ... خلاصه اینکه من الان یک هفته میشه که کانادا هستم و احتمالا تا اواخر آذرماه بخاطر کارتم مجبور بشم بمونم

پروازم خیلی طولانی بود ، 5 ساعت از تهران تا آلمان ، 8 ساعت ترانزیت و 10 ساعت از آلمان تا ونکوور خمیازه ... پرواز اولم زیاد خوب نبود ، بیشترین سختیش این بود که صندلیم بین یه آقا و یه پیرزن تپل بود و خلاصه که کمی سخت بود ، البته یه خوبی داشت اینکه اون پیرزنه 2 ساعت آخر پرواز رو مدام حرف زد خنده و من فرصت نکردم که از تکون خوردن هواپیما بترسم ! ترانزیت هم که طولانی بودنش یه طرف ، نت نداشتن فرودگاه یه طرف !!! فرودگاه امام اینترنت داشت و اونجا نداشت ، خیلی خسیس هستن این آلمانی ها انگار ! 8 ساعت حوصله م سر رفت ... حتی صندلی ها هم طوری نبود که بشه خوابید ناراحت هرچند که من انقدر خسته بودم که به این چیزا فکر نکردم و هرطوری بود دراز کشیدم و یه کم فیلم دیدم و البته دیگه آخراش بود که یاد گرفتم چطوری کلک بزنم و به اینترنت وصل بشم با هزار بدبختی ... این هم عکس من ِ خسته ست :)) که از سرما هم داره میلرزه

توی پرواز دوم هم صندلیم خیلی خوب بود ، کنارم فقط یه آقای خارجی ه مودب نشسته بود ... ولی تنها عیبش این بود که مونیتور صندلیم خراب بود و من که دلم رو خوش کرده بودم حداقل میتونم کلی فیلم ببینم و سرگرم بشم حسابی خورد توی ذوقم گریه 2-3 بار به مهماندار گفتم و اونا مونیتور رو رست کردن ولی درست نشد ... یهو دیدم سرمهماندار که یه خانوم تقریباً مسن بود اومد پیشم گفت " من شرمنده م که مونیتورت روشن نمیشه ، ما آلمانی ها رسم داریم موقع فیلم دیدن شکلات بخوریم ! حالا که مونیتورت روشن نمیشه و نمیتونی فیلم ببینی به جاش برات یه ظرف شکلات فرست کلاس آوردم " تعجب خیلی هم اصرار داشت که باید همه ی شکلات ها رو ازش بگیرم خنده میگفت یا بخور یا ببر سوغاتی واسه خانواده ت !

 

حرف برای گفتن زیاده ولی واقعاً نمیدونم فرصت نوشتنش رو داشته باشم یا نه ، تفریباً از زمانی که اومدم همش اینور اونور هستم و کمتر پیش میاد بتونم پای کامپیوتر بشینم ... به هر حال اینجا مامان و بابا هستن و دوست دارن که بیشتر وقتم رو با اونا بگذرونم ... 

 

روز اولی که اومدم هوا آفتابی و گرم بود ولی الان چند روزی میشه که بارون شدید میباره و سرد شده ، به همین خاطر هنوز جاهای گردشی نرفتم و بیشتر با ماشین این طرف و اون طرف میریم ... خلاصه هروقت گردش و تفریح به راه شد میام و کلی تعریف میکنم ( البته اگر باز نرم 2-3 ماه دیگه برگردم نیشخند )

یه چند تا عکس براتون میذارم تا زمانی که برگردم 

 

 

 

/ 28 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرستو

سلام گلم. خوشحالم که خوشحالی.مبارکه. بهم سربزن[شوخی]

مهرناز

دیدی بالاخره ما قرارمون رو نگذاشتیم و تو رفتی [نگران] خوشحالم به جایی که میخواستی رسیدی خیلی خوشحالم دیشب برات پیام تبریک زدم و همین که دیدم دلیور نشد حدس زدم که باید رفته باشی بهرحال اومدم اینجا تولدت رو تبریک بگم و برات بهترترترین ها رو آرزو کنم خانومی امیدوارم هرجا هستی خوش باشی

من

چقدر نوشته هات رو دوست دارم :*** همیشه دلت شاد باشه ایشالا عزیزمممممم

maryam

سلامممم تازلی وای باپرم نمیشه رفتی البته من از تابستون نخوندمت الان یهو نت بودم اومدم ببینم اپ کردی یا نه میبینم که هملم کردی ب سلامتی ببینم نکنه از نی نی سایت درتوردی اسم دکترو اخه تاپیک دارن اگه دوس داشتی رمزتو بده ببینم چطور شده من خومم ی مدت تو غمرش بودمممم میلانی و محبی شنیدم خوبن نمایشگاه نقایشت چی شد دپس داشتم بیام ببینمت

دختر زمستون

عزیزم [ماچ] هر جا هستی خوش باشی

سارا

خصوصی داری

صدفی

درست همین موقع که اصلا حال و روز خوشی ندارم... پیدا کردن یه دوست بلاگی خیلی خیلی قدیمی آدمو می تونه خوشحال کنه... تو 9 سال گذشته من 10 بار اسم بلاگم رو تغییر دادم... قالبشو عوض کردم و هزار تا بلای دیگه که این آخری اش هم خود پرشین بلاگ بخاطر 2 تا کلمه که بدون سان&سور نوشته بودم فیل$ترش کرد و مجبور شدم بعد این همه سال ادرسم رو عوض کنم .تو تقریبا هیچ تغییری ندادی تو بلاگت الان که از وبلاگ نونوش رسیدم اینجا و آرشیوت رو دیدم و فهمیدم خودتی خیلی برام جالب بود... گمونم ما از معدود نسلی هستیم که همچنان دادیم مینوسیم.... اگرم یادت نیاد منو خیلی عادیه! در هر صورت اون موقع ها اسم بلاگم صدفی مهربون بود! موفق باشی نازلی

علی

سلام نمیدونم چرا با دیدن این عکسا دلم گرفت یه جوری شدم یه حس گریه بهم دست داد،نمیدونم چند تا عکس دارم که مربوط به 5 سالگیم میشه که توی یه جای سرسبزیم و وقتی اونارو نگاه میکنم هم همین حسو دارم وقتی به عکسای خودم نگاه میکنم انگار یه جایی هستش که هیچ وقت بهشون نمیرسم در صورتی که بعد از اون چندبارم اونجا رفتم ولی نمیدونم چرا انگار دیگه نمیشه اون حس رو داشته باشم،مثل یه رویا تو ذهنم مونده این عکسا همون حسو داد یه حس غربت انگار عکسا مال خیلی وقت پیشاست [افسوس]