رشت و سوپرایز

میخواستم سفرنامه ی اسفند رو بنویسم ولی گفتم بذار اول از همین سفر اخیرم بگم که تازه تره چشمک

 

این سفر اگرچه فکر نمیکردم این همه خوب پیش بره و اتفاقات خوب بیافته ولی واقعاً عالی بود ... اول از همه اینکه خب من اینترنت نداشتم و همین قضیه باعث شد که بیشتر وقتم رو با مامان توی خونه بگذرونم ! شب ها که همیشه قبل از خواب عادت داشتم تا ساعت 2-3 نصفه شب پای اینترنت بشینم ، بجاش با مامان جدول حل میکردیم ... کاری که 15 سال پیش میکردیم و من عاشق جدول حل کردن با مامان شده بودم . ولی از وقتی که از ایران رفته بودم کم کم این عادت از سرم افتاده بود ، تا اینکه این سفر و دوری از اینترنت سبب خیر شد 

 

اتفاق خوب بعدی دیدن میس سپتمبر عزیزم بعد از 2 سال بود ... یه روز با هم رفتیم کافی شاپ و کلی با هم گپ زدیم ، و یک روز دیگه به دعوت این دوست مهربونم مهمان خونه ی خوشگلش شدم و کلی شرمنده م کرد ... یه عکس خیلی خوشگل هم بهم داد که گذاشتمش روی طاقچه ی اتاقم که هروقت با دیدن خنده ش پر از انرژی بشم 

متأسفانه هرچی با موبایل دوست دوران دبستانم تماس گرفتم خاموش بود :( ولی به جاش کلی شیوا ( دوست صمیمی ه دوران راهنمایی م ) رو دیدم ... کلی با پسر دو سال و نیمه ش رفیق شدم ( من عاشق بچه هام ) ... وقتی من رو خاله نازلی صدا میکرد از خوشحالی ذوق مرگ میشدم در واقع :)) 

 

اتفاق خوب سوم که یه سوپرایز بزرگ بود از طرف محمد ! 

همون روزی که قرار بود مزاحم میس سپتمبر عزیزم بشم ، در حین حاضر شدن با محمد تلفنی صحبت میکردم ، تا اینکه اومدم توی پارکینگ و سوار ماشینم شدم ، به محض اینکه در پارکینگ رو باز کردم از توی آینه دیدم یه ماشین جلوی در پارکینگ توقف کرده ، به محمد که پشت خط بود گفتم صبر کن ببینم کیه ؟! وقتی پیاده شدم با چهره ی خندون محمد توی ماشین ِ جلوی پارکینگ روبرو شدم !!! 

باورم نمیشد ، طبق حرفهایی که زده بود اون الان باید تهران و سرکار میبود ! ... خلاصه که سوپرایز فوق العاده ای بود که حالم رو از این رو به اون رو کرد :))

اون شب به اصرار من و مامان پیش ما موند ، فردای اون روز هم من و محمد رفتیم گردش که فوق العاده بود ... هوای عالی ، انرژی مثبت ، همه چی خوب ( البته اگر به آینده ی تلخ فکر نکنم ... ) شب هم دوباره اصرار کردیم که بمونه و توی جاده راه نیافته ، و فردا صبحش محمد برگشت تهران و باز یه خاطره و سوپرایز فوق العاده برای من ساخت

 

* جدای از این حرفها و خاطرات خوب از این سفر ، تنها نکته ی ناراحت کننده جمع کردن وسایل زندگیمون بعد از سالها بود ... دل کندن از اون خونه برای ما و مخصوصاً مامان خیلی سخته ... خیلی ... حس ِ اینکه این همه سال برای ساختن و درست کردن زندگی و خونه تلاش کرده باشی و حالا مجبور باشی خیلی چیزا رو رها کنی و بری :(

ولی حیف که چاره ای نیست ، چون فکر نمیکنم دیگه هیچ وقت قرار باشه برای زندگی به شمال برگردیم ، پس چه فایده داره نگه داشتن خونه ؟!

کلی عکسهای یادگاری گرفتم که با این سرعت ِ اینترنت فعلاً باید بیخیال عکس آپلود کردن بشم :(( کاش یه کم وضعیت اینترنت بهتر بشه چون واقعاً تحملش برام داره سخت میشه 

 

دوسستون دارم هر کدوم رو هرچقدر باید ! ... یادتونه اینو ؟

/ 7 نظر / 32 بازدید
صدفی

چه روزهای پر فراز و نشیبی بوده.. هم خوشحالی هم غم و هم خاطرات و نوستالژی. ولی شمال یه چیز دیگست کلا.... نمیدونم شاید هم برای من اینطوریه من اصلا نتونستم تو چند سالی که تهران زندگی میکردم خودمو با اونجا وقف بدم و ترجیح دادم برگردم شمال.. کلا من فوبی شهر های بزرگ دارم !! امیدوارم هر چی که به خیر و صلاحتونه همیشه براتون اتفاق بیافته عزیزم :) راستی من هم با کامنت تو و نیلوفر موافق م... زندگی اگه خوب بچرخه من باید تعجب کنم :/

پى براه

:*

ـــــمحسنـــــ

یعنی این همه سورپرایز از دوری این اینترنت خانمانسوز بود؟ :-D امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی

راما

خوشحالم که اینقدر قشنگ سوپرایز شدی و خوشحالم که شادی

Lithium

رشت رو دوست دارم ... شاید به خاطر هوای همیشه ابری و دلگیرشه .

شبنم

سلام عزيزم خوبى؟ خيلى خوبه كه خوش گذشته شمال اونم رشت و اطرافش واقعاً قشنگه! من خيلى دوست دارم. اول همه چيز سخته ولى ايشا... همه چيز مى گذره و عادت مى كنيد. مراقب خودت باش[لبخند][ماچ]

محسن

مرغان مهاجر میان مرغان مهاجر آن که در انتهاست شاید ضعیف ترین باشد ... شاید امّا ... دل بسته ترین است ... سلام عزیز راه دورم... سلام عزیز دوست داشتنی... بابا تو دیگه کی هستی... تاریخ استارت وبلاگت رو که دیدم ..هنگیدم..... خوشم اومد.. راستی پروفایل تو رو پیدا نکردم.. راستی از خودت واسم بگو کجای این کره ی خاکی هستی الان...؟ اگه بخوام به نوشتهات برگردم یه 10 سالی طول می [چشمک][قلب]کشه