با خودم حرف میزنم 1

یه امروز رو تصمیم گرفتم بیام اینجا و فکر کنم که هیچکس اینجا رو نمیخونه ( مگه میخونه ؟! ) و با خودم حرف بزنم .. اینطوری شاید راحت تر بتونم بنویسم 

چقدر خوشحالم که پرشین بلاگ این قسمت مدیریت وبلاگش رو تغییر نداده و همه چی مثل قبل هست ، مثل همون وقتاست که تنها راه ارتباطیم با دوستهام همین وبلاگم بود ، همون موقع که ازشون خیلی خیلی دور بودم .. ولی خب الان هم نزدیک تر شدم بهشون ( از لحاظ مسافتی ! ) هم اینکه انقدر راههای ارتباطی زیاد شده که دیگه کسی در انتخاب آخر به وبلاگ فکر میکنه و شاید سر بزنه ..

تنها کسی که هنوز و هر روز اینجا رو چک میکنه محمده ...

این چند ماه اخیر انقدر برام اتفاق های خاص و متفاوت افتاده که اصلاً نمیدونم چطوری باید یه جایی ثبتشون کنم :) که البته خدا رو شکر میکنم که همه شون اتفاق های خوب بودن..

 

اولینش روزی بود که با محمد و خانواده ش رفتیم بیرون تا پدرشون برای اولین بار من رو ببینن .. هرچند که انقدر همه استرس داشتیم که حرف خاصی زده نشد :)) ولی خیلی به یاد موندنی بود اون شب .. من و محمد با اینکه ضعف کرده بودیم ولی غذا از گلومون پایین نمیرفت برای همین سر خودمون رو با سالاد و سیب زمینی گرم کردیم :)) 

بعد از اون روز هم همه ی مراحل کم کم پیش رفت .. تا قبل از عید که من یه روز تصمیم گرفتم عید رو برم پیش خانواده م .. چون همه ی دوستهام که یا مسافرت میرفتن یا کنار خانواده هاشون بودن ، در نتیجه من خیلی تنها میشدم ! تصمیم گرفتم که برم پیش مامان و بابا و عید رو با هم باشیم .. دو روزه وسایلم رو جمع کردم و بلیط گرفتم و رفتم :)

خوبیش این بود که خواهرم هم اومد پیشمون و کلی دور هم خوش گذروندیم .. البته قرار بود یک ماه بیشتر نمونم که کم کم اون یک ماه شد دو ماه و نیم :)) .. مامان هم قرار بود با من برگرده ایران که متأسفانه نشد :( و اینگونه شد که من برگشتم

 

البته برگشتنم هم جریاناتی بسیار خوب داشت :) از یک ماه قبل تصمیم گرفته بودم تاریخ دقیق برگشتم رو به محمد نگم تا بتونم سوپرایزش کنم .. خیلی سخت بود برام از اونجایی که هیچ وقت نمیتونم چیزی رو ازش پنهون کنم ، ولی میدونستم که برای جفتمون این سوپرایز خیلی خاطره خواهد شد ! 

خلاصه که اول به یکی از دوستانم گفتم که برای روز جمعه با محمد قرار بذاره که متأسفانه محمد گفته بود نمیتونه بیاد و باید کنار خانواده ش باشه .. ولی من کوتاه نیامدم و از یه دوست دیگه م خواستم که به محمد بگه برای یه کار مهم باید به کسی مراجعه کنه و نیاز داره که یه مرد همراهش باشه ! مطمئن بودم محمد این مورد رو رد نمیکنه و حتی اگر شده نیم ساعت وقت میذاره و همراهش میره .. و همین شد :) قبول کرد که جمعه ساعت 10 سر قرار باشه 

در کنار همه ی ناراحتی هام برای دوباره دور شدن از مامان و بابا :( یه ذوق خاص داشتم برای دیدن محمد ... کاملاً حس خوشحالی و ناراحتیم قاطی شده بود .. توی هواپیما تا بغض میکردم یهو یاد سوپرایزم میافتادم و لبخند میزدم .

جمعه صبح ساعت 4 رسیدم خونه .. دلم میخواست همون موقع میرفتم و میدیمش ولی خب باید صبر میکردم ... به زور 2 ساعت خوابیدم و حاضر شدم و رفتم سر قرار .. البته انقدر هول بودم که 1 ساعت زودتر رسیدم :))

بعد از کلی انتظار محمد از راه رسید .. ماشینش رو پارک کرد گوشه ی خیابون .. آروم آروم راه افتادم به سمت ماشینش ، پاهام از استرس و اشتیاق میلرزید .. میخواستم از این لحظات فیلم بگیرم ولی انقدر هول شده بودم که دوربین همش سمت دیوار بود و هیچی واضح ضبط نشد :)) در نهایت که نزدیک ماشینش شدم چشمش افتاد بهم 

فقط نگام میکرد .. باور نمیکرد که من جلوش وایسادم .. ( حتی از یادآوریش هم گریه م گرفت ) نشستم توی ماشینش فقط میگفت " تو اینجا ... " 

بغض من و خنده هامون ... بی شک یکی از بهترین لحظه هامون بود که هیچ وقت فراموش نمیکنیم 

کلی توی خیابونا دور زدیم و حرف زدیم , باورم نمیشد توی همین 2 ماه این همه دلم براش تنگ شده باشه , با اینکه هر روز با هم حرف میزدیم و توی وبکم همدیگه رو میدیدیم .. 

و اینگونه شد که ما دوباره کنار همیم :) امیدوارم که دیگه این آخرین دوریمون از هم باشه ... 

خوشحالم که اینجا نوشتمش برای خودمون :) برای روزای آینده مون که برگردیم و بخونیم 

 

/ 11 نظر / 76 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم پاييزي

به به پس عروس خانوم داريم :* واي ك چقدر اين سورپرايز كردنا حال ميده من تجربه ش و دارم البته با اين تفاوت كه محمدرضا اومد فرودگاه دنبالم و من مامان بابام و سورپرايز كردم :دي

پى براه

عالى بود سورپرايزت :)

مینو

نازلی عزیز بلههههههه که منم هنوز از طرفداران پر و پا قرص وبلاگت هستم حتی حالا که مدتیه به در بسته برخورد کردم[شوخی] عزیزم خیلی خیلی خبر خوشحال کننده ای دادی.آرزو می کنم همیشه در کنار هم با شادی و دلخوشی زندگی کنید [گل][گل][گل]

دختر زمستون

من همچنان اینجا سر میزنم :) امیدوارم همیشه و تا ابد در کنار هم و خوشبخت باشین [ماچ]

الاله

جیگر جان من الان فهمیدم تو اومدی اینوری. خوشحالم که خوشحالی و امیدوارم روزهای خوب و عالی در پیش رو داشته باشی. نکنه یه روزی گذرت به تورنتو بیفته به من خبر ندی.. اون موقع دیگه به هیچ عنوان نمیبخشمت...[شوخی] بوس بوس

سارا

ما همچنان ب این خونه صورتی دوست داشتنی سر میزنیم حتی اگه صابخونه فراموشمون کرده باشه [چشمک] .. خودت میدونی چقدر برام عزیزی و چقدر خوشحال میشم از خوشحالیت .. امیدوارم هرچه زودتر مهمون عروسیت باشیم .. تو یه عروس زیبا و خاص میشی خانوم هنرمند[ماچ]

شبنم(باران نسيم)

سلام نازلى جان خوبي؟...ايشا.. كه روزهاى بهترى در انتظارت باشه... من بعد ٧ ماه به وبلاگم سر زدم و بعد بلافاصله اومدم اين جا... كلاً آدم اون قدر درگير زندگي ميشه كه و به قول شما راه ارتباطي زياد ميشه كه وبلاگ ميره آخر.. ولى ... مرغ دريايي يادم نميره... پاينده باشي...

J.S

سلام. خسته نباشید. نمیدونم شما راجع به بعضی از اتفاقات تلخ و بخصوص آمارهای وحشتناکی که در مورد مشکلات و معضلات ایرانیها و جوونها وجود داره آگاهی دارید یا نه. دو سه پست راجع به این مطالب نوشتم.از شما هم دعوت میکنم برای آگاهی خودتون و اطرافیانتون این مطالب رو مطالعه کنید.مطمئن باشید اونقدر مهم و جالب هست که ارزش داشته باشه وقت بذارید و بخونید. شاید حداقل با اگاهی از این مسائل کمی بیشتر به خودمون بیاییم و متوجه بشیم کجا ایستادیم. موفق و پیروز باشید.

هما

ینی عالیییی بود این پست