- <#BlogDescription#> - <#BlogId#> - *مرغ دريايي*">,<#BlogId#>, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs,best,photo,picture">


آخرین باری که اینجا اومدم رو یادم نمیاد‌‌ , نه اینکه خیلی طولانی شده باشه این فاصله (‌شاید هم شده‌‌!‌) بخاطر اینکه انقدر این مدت اتفاقای زیاد و خاص افتاده که اصلاَ دیگه جایی برای به یاد داشتن چیزای دیگه نمیذاره . 

مهم نیست حالا , مهم اینه که الان اینجام و اگه دیگه این وسط کاری پیش نیاد میخوام برای خودم بشینم اینجا و بنویسم ... مهم هم نیست اگه کسی نخونه ( که نمیخونه )‌ از اولش هم هدف من این بود که اینجا دفتر خاطراتم باشه , که خب زیادی دیگه وقفه افتاد توی ثبت خاطراتم , بازم مهم نیست البته , مهم اینه که توی ذهنم تا ابد این خاطرات حک شدن و خیالم راحته که به این راحتی ها پاک نمیشن .

 

این چند ماه هر روزش روزای قشنگ و خوب بود ,‌ اگه نمیگم که سخت بود برای اینه که به هر حال برای رسیدن به آرزوها و خوبی ها آدم باید سختی بکشه‌ , که خب ما خیلی خوب سختی کشیدیم .

بالاخره بعد از یک سال انتظار و دعا و التماس ! شرایط فراهم شد و مامان عزیزم اومدن ایران .. البته بابا هنوز باید صبر میکردن و دیرتر میامدن , ولی خب همین هم شکر !

توی این مدت فرصتی شد که خانواده ها همدیگه رو ملاقات کنن و کمی بیشتر آشنا بشن , خدا رو شکر بعد از گذشت 2 هفته هم بابا اومدن ایران و دیگه به نظر میامد که همه شرایط فراهم شده .

روز 13 اردیبهشت 1394 روزی بود که اولین جلسه رسمی با حضور مادرها و پدرهامون شکل گرفت . جلسه ای که به سختی باورم میشد بالاخره وقتش رسید ... وقت به واقعیت رسیدن آرزوهامون ..

 

به علت فوت یکی از اقوام مجبور شدیم یک ماه صبر کنیم و البته که توی این یک ماه کلی کار داشتیم که باید انجام میدادیم , پیدا کردن خونه که غول بزرگی بود و به همت بابای عزیزم انجام گرفت , چون هرچی باشه ایشون خیلی بیشتر از ماها توی این زمینه سررشته داشتن , من و محمد هم از خدا خواسته این قضیه رو سپردیم به ایشون که الحق بهترین انتخاب رو برامون انجام دادن قلب

بعد از اون هم که انجام خریدای خونه بود که واقعا مرحله خیلی سختی بود , اون هم برای یکی مثل من که خیلی مشکل پسنده و باید کل مغازه ها رو زیرو رو میکردم تا یه چیزی به دلم مینشست .. توی این قضیه هم از همه بیشتر محمد و مامان رو گرفتار کرده بودم چون تا این دو نفر نظر نمیدادن بیخیالشون نمیشدم , عین سیریش چسبیده بودم بهشون نمیذاشتم در برن خنده

ولی با همه سختی هاش الان فوق العاده راضیم از این همه وقت و انرژی ای که گذاشتیم , چون عاشق همه ی وسایل خونه مون هستیم ... به لطف مامان و بابای مهربونم البته که خدا سایه شون رو از سرمون کم نکنه .

کلی هم خاطرات خوب داریم از این خرید رفتن ها , خاطرات گشتن مغازه ها با آدمایی که من عاشقشون هستم ... پدر و مادرم و محمد 

خلاصه که بعد از کلی دوندگی و خستگی بالاخره روز موعود رسید , 21 خرداد سال 1394 .. روز ثبت عاشقی مون ... یکی از بهترین روزای زندگیمه اون روز

از همون لحظه ی اولی که توی آرایشگاه بعد از اینکه آماده شدم و لباسم رو پوشیدم و مامان با اون نگاه مهربون و تحسین برانگیزش نگاهم کرد .. از همون لحظه که جلوی در آرایشگاه محمد من رو دید و باورش نمیشد که بیداره ! از همون لحظه که به سختی تونستم جلوی ریختن اشکهام رو بگیرم.

وقتی که بعد از آتلیه راه افتادیم سمت تالار و از ته قلبم آرزو کردم زمانی که میرسم اونجا مامان و بابا باشن ! از بس که پر از اضطراب و دلهره بودم .. با اینکه بابا بخاطر اشتباه رفتن مسیر کلی از تالار دور شده بود به طور معجزه آسایی تا رسیدیم به پارکینگ ماشین بابا رو اونجا دیدم و فهمیدم که خدا توی مهمونیمون شرکت کرده و از همه مون زودتر رسیده به تالار ! قلب

حقیقتش باورم نمیشه اون لحظه ها رو چطوری قلبم تاب آورد ! اون همه اشتیاق , اون همه انتظار , اون همه استرس , اون همه خوشحالی ... باورم نمیشد تا چند لحظه ی دیگه این عشقی که این همه سال برای جون گرفتنش تلاش کردیم علنی و همیشگی میشه ...

راستش اون لحظه فکر میکردم فقط توی دلم آشوبه و هیچ کس خبر از دلم نداره , ولی زهی خیال باطل ! حالا توی فیلم و عکس هام میبینم که چهره م نشونگر همه حس و حال درونیم بوده .. عاقد اومد , یه مرد جوون و خوش صحبت , ازمون خواست که روبروی هم بایستیم تا عقد آریایی رو بخونیم

سعی میکردم نگاهم به چشمهای محمد خیلی تیکه تیکه باشه , چون میدونستم اگر مدام نگاهش کنم اشکم طاقت موندن نداره , بلند بلند جمله هاش رو خوند ,‌ لبخند میزد و نگام میکرد , جمله ی آخرش رو گفت " پذیرا میشوی آیا ؟‌" 

نوبت به من رسید ، باید میگفتم " پذیرا میشوم مهر تو را از جان " .. ولی مگه به همین راحتی بود ، بعد از این همه سال اشک ریختن و خون دل خوردن ؟ وسط جمله اشکم تاب نیاورد ... عاقد صبر کرد که آروم بشم ، بعداً شنیدم که خیلی ها با گریه م گریه کردن ( حتی یادآوری اون روز هم باز گریه م میندازه .. البته که اشک شوقه اینا ، عیب نداره ) 

بالاخره گفتم ... عقد سنتی هم اجرا شد ، با همون اضطراب البته ... و دوباره محمد پیروز میدان شد با اون بله گفتن خاص ش ! .. با همون بلند " صد البته بله " گفتنش ...

 

بعد از اون لحظه ها دیگه نفهمیدم چطور داره زمان میگذره ، واقعاً حس باورنکردنی ای بود . شب عالی ای بود ، مهمونی مون به بهترین حالت گذشت و گذشت و گذشت ...

 

بقیه ش باشه برای پست بعدی که قراره زود بیام بنویسم ، بیشتر از هرکس محمد اصرار به نوشتنم داره که البته خوب کاری میکنه ، حداقل اینطوری بعداً دلم نمیسوزه که چرا از بهترین لحظات زندگیم اینجا چند خط ننوشتم 

 

* اینم بگم که ترجیح دادم نوشته هام رو بازخونی نکنم ! اگر چه شاید بازخونی میشد چیزی بهشون اضافه میکردم ولی برای احتمال پاک شدن قسمت هاییش نخواستم که ویرایش بشه :) 

|ادامه مطلب| نوشته شده در  ۱۳٩٤/۸/۱ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ  توسط نازلی  پيام هاي ديگران ()



تولدم

 

امسال تولدم هرچند که خانواده م کنارم نبودن ولی بهترینم کاری کرد که اون روز بشه یکی از بهترین روزای زندگیم 

10 آذر مرخصی گرفت و  از اول صبح اومد پیشم ، صبحانه خوردیم و راه افتادیم ، بدون اینکه بهم بگه برنامه چطوریه ، یه جورایی قرار بود همش سورپرایز بشم قلب

از اونجایی که ما همیشه عادت داریم صبحانه رو دیر بخوریم تا راه بیافتیم دیگه وقت ناهار بود ، ما هم که از خدا خواسته و شکمو ! رفتیم به سمت سفره خانه ای که خب طبیعتاً الان بعد از چند ماه اسمش رو یادم نمیاد

خلوت خلوت ، فقط ما بودیم و این باعث شد که با خیال راحت بتونیم کلی عکس بگیریم .. خیلی محیط خوشگلی بود ، تخت و جوی باریک آب و دکوری های خوشگل .. جالب اینه که اولین تجربه سفره خانه رفتنم بود از خود راضی

دیزی خیلی خوشمزه ای خوردم و بعد از اونجا رفتیم سورتمه تهران ، باز هم خلوت خلوت ! خیلی خوش گذشت واقعاً ، کلی هم عکس گرفتیم ( کلاً من هرجا میرم دوربینم دستمه در حدی که همه شاکی میشن ازم البته به غیر از محمد ) 

بعد از اونجا هم برنامه ی دیگه ای داشتیم که خب متأسفانه بخاطر آدرس بدی که داده بودن نتونستیم پیداش کنیم .. بعد از  اونجا هم رفتیم یه رستوران دیگه و شام خوردیم ( اصلاً اون روز ، روز شکمو ها بود خنده ) 

بعد از اون هم شیرینی خریدیم و بقیه مراسم تولد رو توی خونه برگذرار کردیم و طبق معمول کلیییی عکس گرفتیم

و اما بگم از روزی که دوباره سورپرایز شدم !

فکر میکنم 2 هفته از تولدم گذشته بود ، محمد از یک هفته قبلش بهم میگفت که یکی از دوستانش هی تماس میگیره و میگه که یه روز با دوست دخترش بریم بیرون و همدیگه رو ببینیم ، بالاخره اون روز جمعه قرار شد بریم سر قرار ، محمد گفته بود لباس خوشگل بپوش ! ولی انقدر فیلم بازی کرده بود که من حتی یک درصد هم شک نکردم

خلاصه که آماده شدیم و رفتیم سمت کافی شاپی که محل قرار بود ؛ جلوی ورودی مرکز خرید یکی از دوستانمون رو دیدیم که انصافاً خیلی خوب فیلم بازی کرد و من باز هم شک نکردم به اینکه برنامه ای باشه و فکر کردم به طور اتفاقی دوستم رو اینجا دیدم نیشخند

وارد کافی شاپ که شدم از پله ها رفتیم بالا و یهو با 20 نفر مواجه شدم که با موزیک کافی شاپ داشتن " تولد تولدت مبارک " رو میخوندن ! و اینگونه بود که واقعاً سورپرایز شدم 

کلی از دیدن دوستهام اون هم زمانی که اصلاً تصورش رو نمیکردم خوشحال شدم .. باورم نمیشد که انقدر محمد خوب فیلم بازی کرده باشه که من حتی یک درصد هم شک نکنم ..

کلی کادوهای هیجان انگیزگرفتم که قطعاً بهترینش کادوی محمد بود که میدونه من چقدر عاشق عطرم برام این دفعه دو تا عطری رو خریده بود که دلم میخواستشون قلب

و اینجوری شد که دو تا تولد خیلی خیلیییییی خوب داشتم امسال 

 

تولدش

 

تولد محمد 14 دی بود ، یعنی تقریباً به فاصله یک ماه از تولد من

متأسفانه محمد نتونست مثل روز تولد من مرخصی بگیره ، و اینطوری زمان خیلی کمی داشتیم برای برنامه های مفرح ، برای همین تصمیم گرفتیم که سه تایی ! یعنی من و محمد و خواهرم که برای سفر اومده پیشمون بریم رستوران سنتی عالی قاپو !

البته من تصمیم داشتم یه تولد سورپرایزی با دوستانمون هم براش بگیرم ولی ایشون کلاً علاقه ای به سورپرایز دسته جمعی ! ندارن .. یعنی تا زمانی که سورپرایز دو نفره باشه خیلی هم استقبال میکنه ولی به محض حضور شخص دیگه ای کاملاً اوضاع برعکس میشه تعجب در نتیجه من بیخیال برنامه ی تولد بازی شدم

یه جای خیلی خیلی دنج و عالی بهمون دادن و از ساعت 8 شب برنامه شون شروع شد ... موسیقی زنده عالییییی بود .. چندین خواننده مختلف اومدن و هر کدوم آهنگهای شاد و قدیمی و به یاد موندنی ای رو خوندن

غذای خیلی خوشمزه خوردیم به همراه دسر و میوه و چایی و .. خلاصه اینکه دیگه واقعاً جایی نموند برای کیک خوردن خنده

برنامه شون تا ساعت 12 شب طول کشید و ما هم دیدیم خیلی دیر شده برای مراسم کیک و  شمع و اینا ، برای همین تصمیم گرفتیم که فردا شب بقیه مراسم رو اجرا کنیم .. قطعاً لازم به گفتن هم نیست که 1000 تا عکس گرفتیم ! 

برای محمد هم از اونجایی که میدونستم چقدر علاقه به ماساژ گرفتن داره یه ماساژور گرفتم که خیالم راحت بشه ، هرچند همیشه ذکر میکنند که هیچ چی جای ماساژ واقعی با دست رو نمیگیره ! عینک 

 

* میخواستم عکس بذارم ولی فعلاً فرصت آپلود عکس  رو ندارم ، انشالا بعداً 

* همین دیگه ! خیلی تنبلی کردم تا امروز ولی خب نمیشه خاطرات روز تولدامون رو که ننویسم ! البته که هنوز کلییییی خاطرات خوب دیگه هم مونده که میام مینویسم به زودی 

و کلی خبرهای تازه و خوب ...

|ادامه مطلب| نوشته شده در  ۱۳٩٤/٢/۳ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ  توسط نازلی  پيام هاي ديگران ()



این مدت خیلی به هم ریخته هستم , انگار که افسردگی گرفتم

داره برام دوری سخت میشه , دوری از خانواده م , دوری از محمد ... احساس میکنم خیلی تنهام . بعضی وقتا البته خوب بلدم خودم رو گول بزنم ! خوب بلدم خودم رو دعوا کنم و زندگیم رو با زندگی های دیگه مقایسه کنم و بگم ببین نازلی ! قدر بدون

ولی خب توی این مقایسه کردن ها گاهی وقتا هم زندگی های بهتری پیدا میشه ! اونوقت میشه که خیلی دلم میگیره , همش به خدا میگم خب چرا من ؟ چرا باید زندگی من انقدر عجیب غریب پیش بره ؟!

یه وقتایی آدمایی رو میبینم که خیلی راحت به عشقشون میرسن , خیلی راحت زندگیشون رو شروع میکنن , خیلی راحت در کنار خانواده شون زندگی میکنن .. بعد میبینم من چرا این همه باید دوری بکشم ؟ انگار که " دوری و تنهایی "‌ یه قسمت جدا نشدنی از زندگیم شده .. نمیدونم والا 

 

روزای خوب هم کم نیست .. این سری مسافرت تابستونی رو تصمیم گرفتیم من و محمد تنهایی بریم ! و خب اعتراف میکنم یکی از بهترین سفرهامون بود 

خوبی ه این سفر به طولانی بودنش هم بود البته , یه جورایی رکورد زدیم و 10 روز سفر بودیم !

آخرای ماه رمضون بود‌, چون ظهر راه افتادیم روزه مون رو نگه داشتیم ! وقتی رسیدیم رشت اول از همه رفتیم وسایل خریدیم و افطار کردیم .. بعدش هم که من یه قرار دست جمعی با دوست های دوران دبیرستانم داشتم که خیلی هاشون رو بعد از 14-15 سال میدیدم ! خیلی سختم بود محمد رو تنها بذارم ولی دیگه یه روز هزار روز نمیشد ! رفتم ویلای یکی از دوستان و شب رو اونجا بودیم ... واقعاَ حس و حال عجیبی بود .. هممون همون طوری مثل قبل بودیم البته با یه کوله بار از تجربه و خاطره و اتفاق ...

اون شب قرار شد هر کسی داستان زندگیش رو بگه .. چقدر شنیدن داستان دردناک زندگی بعضی از دوستهام ناراحتم کرد .. چقدر بغض کردم , چقدر گریه کردم ..

فردای اون روز هم باز کنار هم بودیم تا عصر .. کلی حرف زدیم , کلی رقصیدیم , کلی خوش گذروندیم 

با اینکه کمتر از 24 ساعت گذشته بود ولی دلم برای محمد یه ذره شده بود , نمیدونین با چه ذوقی برگشتم خونه :)) 

محمد حتی بدون من ناهار هم نخورده بود !! اون شب رو حسابی رفتیم خوش گذرونی با همدیگه .. فردای اون روز هم رفتیم لاهیجان و بام سبز ! انقدر عکس گرفتیم و خندیدیم که باورم نمیشد این همه وقت بتونیم اون بالا خوش بگذرونیم 

فردای اون روز قرار بود که بریم سمت آستارا پیش دوستهامون که اونجا بودن .. خیلی جاده شلوغ بود و اذیت شدیم :( در نهایت شب رسیدیم آستارا ... آستارا خیلییییی شلوغ بود , اصلاً باور کردنی نبود

دوستهامون دو تا سگ داشتن که از شانس بد من و محمد یکیشون زیاد مهمون نواز نبود :)) و دائماً در حال پارس کردن بود .. یعنی یه چند ساعت میگذشت خوب بود ولی فقط کافی بود من یا محمد بریم دستشویی ! وقتی برمیگشتیم همه چی از اول شروع میشد و حسابی پارس میکرد و دلش میخواست حمله کنه بهمون :))

یک روز هم تصمیم گرفتیم بریم سمت اردبیل و صبحانه رو توی راه بخوریم , بماند که کلی گشتیم تا جایی رو پیدا کنیم که حتماً نون بربری داشته باشه .. من عاشق نون بربری های اونجا شدم چون کلاً عاشق کپلی های نون هستم و نون بربری های آستارا و اردبیل همش کپلی ه :)) _ اون قسمت های خمیری ه نون _ خلاصه که اردبیل هم بازار و یه سری جاهای دیدنیش رو دیدیم و برگشتیم .. حسابی هم از خجالت شکممون در اومدیم و تا جایی که میتونستیم خوراکی خوردیم :))

ولی خب راه برگشت جاده خیلییییی شلوغ بود :(‌ و انقدر اذیت شدم که حتی دلم نمیخواد در موردش بنویسم :)) بگذریم

شب که رسیدیم آستارا من و محمد تصمیم گرفتیم برگردیم رشت چون واقعاً دیگه خسته شده بودیم از اون وضعیت .. ولی خب دوستهامون ناراحت شدن و گفتن صبح حداقل راه بیافتین , بدبختی این بود که ما حتی نصف شب هم میخواستیم بریم دستشویی اینا پارس میکردن و همه ی اهل خونه سکته میکردن :)))

وسایلمون رو همون شب جمع کردیم و گذاشتیم دم در که صبح زود راحت تر فرار کنیم .. و بماند که صبح باز هم اینا پارس کردن و همه بیدار شدن :|‌ ولی هرطوری بود ساعت 5 صبح زدیم بیرون , خوشحالیمون قابل وصف نیست :)))‌ انگار که دنیا رو بهمون دادن ! 

توی مسیر نون بربری تازه خریدیم و محمد یه لقمه برای من میگرفت و یه لقمه برای خودش ! آخه من راننده بودم مثلاً :))‌ و یکی از بهترین صبحانه ها رو خوردیم :)‌

یه روز دیگه از سفر هم تصمیم گرفتیم بریم قله رودخان , خلاصه طبق معمول وسط های راه بودیم که محمد خوابش برد من هم سعی کردم زیاد سر و صدا نکنم که بخوابه ! ولی نمیدونم یهو چی شد و کجای راه رو اشتباه رفتم که سر از جاده های روستایی در آوردم که مشخص بود انتهاش به قله رودخان نمیرسه :))‌ رسیدیم به یه روستا که بعدش از یکی سوال کردیم آخر جاده به کجا میرسه ؟ گفت به یه آبشار !‌

ما هم گفتیم تا اینجا اومدیم بریم آبشار رو هم ببینیم حیفه :)) ... یه جاده ی خاکی رو رفتیم بالای کوه ! بعد دیگه از یه جایی به بعد باید ماشین رو پارک میکردیم و پیاده میرفتیم ... یه عالمه پله داشت , من هم که پله واقعاً پاهام رو اذیت میکنه ولی ذوق داشتم ببینم آخرش به کجا میرسیم .. خلاصه که رسیدیم به یه آبشار خلوت و دنج 

کلی اونجا از خودمون عکس گرفتیم و خندیدیم و از فضا و صدای آب لذت بردیم .. ولی زانوهای من تا نیم ساعت داشت میلرزید حسابی :)) به قول محمد بندری میزد ! 

روزهای باقی مونده سفر رو هم حسابی به خوشگذرونی گذروندیم ..

راستش من دلم میخواست یه سری از دوستهام رو ببینم ولی خب چون تنها با هم اومده بودیم اصلاً دلم نمیامد محمد رو تنها بذارم :(‌ مخصوصاً که اون روز اول تنها مونده بود و حسابی حوصله ش توی خونه ی خالی سر رفته بود ..

 

و اینگونه یه سفر طولانی ه دو نفره مون به پایان رسید ( البته خیلی مفصل تر از این حرفها بود ولی همینا کافیه دیگه برای ثبت شدن :)) بقیه ش رو برای خودمون نگه میداریم ) 

 

مسیر پله دار آبشار

آبشار

 

 

 

 

کپلی های نون بربری ه عزیززززززم

 

  این عکس هم نشون میده که چقدر همسفر پایه داشتن خوبه :)) دو نفر آدم بودیم و این همه یخ در بهشت خوشمزه ... واقعاً عالی بودن .. دلم تنگ شد حتی :))

 

|ادامه مطلب| نوشته شده در  ۱۳٩۳/٦/۱۸ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ  توسط نازلی  پيام هاي ديگران ()



یه امروز رو تصمیم گرفتم بیام اینجا و فکر کنم که هیچکس اینجا رو نمیخونه ( مگه میخونه ؟! ) و با خودم حرف بزنم .. اینطوری شاید راحت تر بتونم بنویسم 

چقدر خوشحالم که پرشین بلاگ این قسمت مدیریت وبلاگش رو تغییر نداده و همه چی مثل قبل هست ، مثل همون وقتاست که تنها راه ارتباطیم با دوستهام همین وبلاگم بود ، همون موقع که ازشون خیلی خیلی دور بودم .. ولی خب الان هم نزدیک تر شدم بهشون ( از لحاظ مسافتی ! ) هم اینکه انقدر راههای ارتباطی زیاد شده که دیگه کسی در انتخاب آخر به وبلاگ فکر میکنه و شاید سر بزنه ..

تنها کسی که هنوز و هر روز اینجا رو چک میکنه محمده ...

این چند ماه اخیر انقدر برام اتفاق های خاص و متفاوت افتاده که اصلاً نمیدونم چطوری باید یه جایی ثبتشون کنم :) که البته خدا رو شکر میکنم که همه شون اتفاق های خوب بودن..

 

اولینش روزی بود که با محمد و خانواده ش رفتیم بیرون تا پدرشون برای اولین بار من رو ببینن .. هرچند که انقدر همه استرس داشتیم که حرف خاصی زده نشد :)) ولی خیلی به یاد موندنی بود اون شب .. من و محمد با اینکه ضعف کرده بودیم ولی غذا از گلومون پایین نمیرفت برای همین سر خودمون رو با سالاد و سیب زمینی گرم کردیم :)) 

بعد از اون روز هم همه ی مراحل کم کم پیش رفت .. تا قبل از عید که من یه روز تصمیم گرفتم عید رو برم پیش خانواده م .. چون همه ی دوستهام که یا مسافرت میرفتن یا کنار خانواده هاشون بودن ، در نتیجه من خیلی تنها میشدم ! تصمیم گرفتم که برم پیش مامان و بابا و عید رو با هم باشیم .. دو روزه وسایلم رو جمع کردم و بلیط گرفتم و رفتم :)

خوبیش این بود که خواهرم هم اومد پیشمون و کلی دور هم خوش گذروندیم .. البته قرار بود یک ماه بیشتر نمونم که کم کم اون یک ماه شد دو ماه و نیم :)) .. مامان هم قرار بود با من برگرده ایران که متأسفانه نشد :( و اینگونه شد که من برگشتم

 

البته برگشتنم هم جریاناتی بسیار خوب داشت :) از یک ماه قبل تصمیم گرفته بودم تاریخ دقیق برگشتم رو به محمد نگم تا بتونم سوپرایزش کنم .. خیلی سخت بود برام از اونجایی که هیچ وقت نمیتونم چیزی رو ازش پنهون کنم ، ولی میدونستم که برای جفتمون این سوپرایز خیلی خاطره خواهد شد ! 

خلاصه که اول به یکی از دوستانم گفتم که برای روز جمعه با محمد قرار بذاره که متأسفانه محمد گفته بود نمیتونه بیاد و باید کنار خانواده ش باشه .. ولی من کوتاه نیامدم و از یه دوست دیگه م خواستم که به محمد بگه برای یه کار مهم باید به کسی مراجعه کنه و نیاز داره که یه مرد همراهش باشه ! مطمئن بودم محمد این مورد رو رد نمیکنه و حتی اگر شده نیم ساعت وقت میذاره و همراهش میره .. و همین شد :) قبول کرد که جمعه ساعت 10 سر قرار باشه 

در کنار همه ی ناراحتی هام برای دوباره دور شدن از مامان و بابا :( یه ذوق خاص داشتم برای دیدن محمد ... کاملاً حس خوشحالی و ناراحتیم قاطی شده بود .. توی هواپیما تا بغض میکردم یهو یاد سوپرایزم میافتادم و لبخند میزدم .

جمعه صبح ساعت 4 رسیدم خونه .. دلم میخواست همون موقع میرفتم و میدیمش ولی خب باید صبر میکردم ... به زور 2 ساعت خوابیدم و حاضر شدم و رفتم سر قرار .. البته انقدر هول بودم که 1 ساعت زودتر رسیدم :))

بعد از کلی انتظار محمد از راه رسید .. ماشینش رو پارک کرد گوشه ی خیابون .. آروم آروم راه افتادم به سمت ماشینش ، پاهام از استرس و اشتیاق میلرزید .. میخواستم از این لحظات فیلم بگیرم ولی انقدر هول شده بودم که دوربین همش سمت دیوار بود و هیچی واضح ضبط نشد :)) در نهایت که نزدیک ماشینش شدم چشمش افتاد بهم 

فقط نگام میکرد .. باور نمیکرد که من جلوش وایسادم .. ( حتی از یادآوریش هم گریه م گرفت ) نشستم توی ماشینش فقط میگفت " تو اینجا ... " 

بغض من و خنده هامون ... بی شک یکی از بهترین لحظه هامون بود که هیچ وقت فراموش نمیکنیم 

کلی توی خیابونا دور زدیم و حرف زدیم , باورم نمیشد توی همین 2 ماه این همه دلم براش تنگ شده باشه , با اینکه هر روز با هم حرف میزدیم و توی وبکم همدیگه رو میدیدیم .. 

و اینگونه شد که ما دوباره کنار همیم :) امیدوارم که دیگه این آخرین دوریمون از هم باشه ... 

خوشحالم که اینجا نوشتمش برای خودمون :) برای روزای آینده مون که برگردیم و بخونیم 

 

|ادامه مطلب| نوشته شده در  ۱۳٩۳/٤/٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ  توسط نازلی  پيام هاي ديگران ()