- <#BlogDescription#> - <#BlogId#> - *مرغ دريايي*">,<#BlogId#>, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs, Blogs,best,photo,picture">


خیلی وقته ننوشتم ، دلیلش رو نمیدونم ... نمیدونم چرا انقدر دور شدم از وبلاگم ، خودم دوست ندارم که اینطوری باشم ... باید آشتی کنم با نوشتن ، نوشتنی که همیشه برام آرامش بخش بود و هست 

باید آشتی کنم با دوستهایی که اینجا دارم 

 

از بعد از تولدم خیلی اتفاقا افتاد و من نتونستم بیام اینجا ازشون بگم ، ثبتشون کنم ... شاید اصلاً واسه کسی مهم نباشه ولی خودم همیشه فکر میکردم وبلاگم یه آرشیو از کل زندگیمه ، ولی حیف که این مدت این آرشیو نصفه رها شد !

 

یه سفر خیلی خوب داشتم با دوستهام ، که میخواستم اینجا بنویسمش ولی الان دیگه نوشتنش فقط اشکم رو سرازیر میکنه ... نمیدونم بنویسم از خوبی هاش یا نه ، بنویسم از غصه هاش یا نه 

خوبی هاش خیلی زیاد بود خیلیییییییییییی ، ولی غصه هاش :( روز آخر بود ... روزی که فهمیدم قراره من و دوستم واسه همیشه از هم جدا بشیم ، بچه ها رفته بودن کنار دریا ، ولی من و اون توی ویلا نشستیم و حرف زدیم ... انقدر گریه کردم که دیگه نفس به زور میکشیدم ... دلم میخواست همون لحظه تموم بشه زندگیم 

فکر کنم 5-6 ساعتی گذشت که بچه ها برگشتن توی ویلا ، وضعیت رو که دیدن پیشنهاد دادن بریم بیرون یه هوایی بخوریم ، ساعت 10:30 شب بود 

تا اون شب همش من پشت فرمون بودم ، اما نفهمیدم چی شد که میم پیشنهاد داد اون بشینه پشت فرمون ! .. از اونجایی که خیلی گریه کرده بودم و حالم بد بود دیدم بهتره مقاومت نکنم و اون رانندگی کنه

رفتیم شهربازی سرپوشیده ای که تازه ساختن ( نزدیک رشت ) یه دست بولینگ فقط تونستیم بازی کنیم ، خیلی خوب بود ، یه کم حالمون بهتر شد

موقع برگشت میم باز پشت فرمون نشست ، دو تا ماشین بودیم ، دو تا 206 ! ... توی ماشین بیحال افتاده بودم و فقط جاده رو نگاه میکردم ، ترمه و شادی نشسته بودن دست میزدن با آهنگ و میخوندن ، میم خیلی تند میرفت ، با اون یکی ماشین کورس گذاشته بود ... و من توی دلم آرزو میکردم کاش همونجا بمیرم و دیگه فردا رو نبینم

درست همون لحظه دیدم دو تا گاو اومدن توی جاده :| اصلاً معلوم نبود از کجا پیداشون شده ، فاصلمون بهشون خیلی کم بود ... بدی قضیه اینجا بود که دو تا ماشین به موازات هم داشتن حرکت میکردن ، و با سرعت خیلی بالا !! یکی از گاوها لاینی که ما بودیم رو کامل بسته بود و اون یکی گاو کنار جاده بود ، یعنی فقط یه راه برای عبور یه ماشین باقی مونده بود ! و بدتر از اون اینکه گاوه ثابت نبود و داشت حرکت میکرد ....

شک نداشتم که لحظه ی آخر زندگیمونه ، چشام رو بستم و منتظر شدم که باهاشون برخورد کنیم ... به طرز واقعاً معجزه آسایی نجات پیدا کرده بودیم :| باورمون نمیشد ، همه هنگ کرده بودن 

میم واقعاً جونمون رو نجات داد ، تصمیمش رو گرفت و سرعت رو به 160 رسوند و از بین دو تا گاوا رد شد ، ماشین دوستم هم رد شد ... هیچکی فکر نمیکرد اصلاً همچین اتفاقی بیافته ، یعنی اگر خیلی هم خوش شانس بودیم و گاو رو رد میکردیم احتمال چپ کردنمون خیلی زیاد بود :| خیلیییییییی

به ویلا که رسیدیم همه از ماشین پیاده شده بودن و همدیگه رو نگاه میکردن فقط ، هیچکی باورش نمیشد سالم باشیم ... اون شب تا دیروقت در مورد اینکه اگر فقط یک ثانیه دیرتر متوجه گاو میشدیم چه اتفاقاتی میافتاد حرف زدیم ... و من برای بار چندم این معجزه و تلنگر خدا رو دیدم ... هربار که از ته دلم آرزوی مرگ میکنم خدا یه تلنگری بهم میزنه ، از یه میلیمتری ه مرگ ردم میکنه :| نمیدونم چرا انقدر دوستم داره ...

فردای اون روز هم که برگشتیم تهران ، البته بماند که توی مسیر برگشت چقدر من بچه ها رو اذیت کردم مخصوصاً میم رو :( ... دست خودم نبود ، خیلی واسم سخت بود که از کسی که 8 ساله میشناسمش و یکی از بهترین دوستهام بوده جدا بشم ... از کسی که توی این یکسال اخیر از هرکسی بهم نزدیک تر بود ، کسی که همیشه بود ...

 

و الان یک ماهه که از هم جدا شدیم ... با همه ی دوست داشتن هامون ، به جبر زمونه 

هنوز هر لحظه به یادشم ، هنوز حتی شبا خوابش رو میبینم ، هنوز فقط کافیه اسمش بیاد توی ذهنم تا اشکم سرازیر بشه ... ولی چاره ای نیست باید تحمل کنم ، باید تحمل کنیم ... شک ندارم واسه اون هم سخته این دوری 

نمیدونم چرا اینطوری شد ، ولی یه روز منتظرم که جواب سوالم رو از خدا بگیرم

|ادامه مطلب| نوشته شده در  ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ  توسط نازلی  پيام هاي ديگران ()



خدا میدونه که سر یه قضایایی چقدر اعصابم بهم ریخت و داغون شدم اون هم درست چند روز مونده به تولدم ... دلم میخواست روز تولدم شاد باشم اما این قضایا باعث میشد که اصلاً فکر شاد بودن رو نکنم . نمیخوام خاطرات بد رو مرور کنم ، پس میگذرم و میرسم به لحظه های خیلی خوبی که داشتم.

روز تولدم قرار بود یه ساعت هایی رو با رونیکا و یه ساعت هایی رو با خانواده سپری کنم ، که بعد رونیکا بهم گفت که برام یه تولد گرفته توی کافی شاپ تا با چند تا از دوستهام دور هم باشیم ... واقعاً فکرش رو هم نمیکردم که همچین کاری کرده باشهقلب ... کلی سوپرایز شدم و ذوق داشتم ، اولین باری بود که همچین تولدی رو تجربه میکردم

به محمد هم گفته بودم که بیا ، اما کلی بهونه آورده بود که نمیتونه بیاد ، البته بهونه هاش چون منطقی بود من هم دیگه اصرار نکردم هرچند ناراحت بودم از اینکه توی جمعمون نیست ...

اون روز آماده شدم ، اما طبق معمول کمی دیر شده بود ، رفتم دنبال رونیکا ... انقدر دیر شده بود که به رونیکا گفتم من دیگه توی کوچه نمیام تو بیا سر کوچه من اونجا منتظرم ، رونیکا هم بوت پاشنه دار پاش بود ، هی من بهش میگفتم بدو و یه چند باری فکر میکنم نزدیک بود پخش زمین بشه طفلک خنده ... از شانس خوبمون خیابونا زیاد شلوغ نبود ( با اینکه پنجشنبه عصر بود ! ) و رسیدیم به کافی شاپ

من اصلاً استرس نداشتم ولی وقتی رونیکا گفت یه کم استرس دارم دیگه من هم پر از استرس شدم نگران کلاً من با اینکه به ظاهر خیلی آدم ریلکسی هستم اما چون خجالتی هستم کمی ! توی جمع یه کم دست و پام رو گم میکنم 

خلاصه رسیدیم به پشت در کافی شاپ مژه میتونم بگم بهترین لحظه ای که میتونستم تصور کنم ... خیلی خوبه که ببینی عده ای بخاطر تو یه جایی جمع شدن ... خیلی خوبه که حس کنی براشون ارزش داشتی حتی اگر اندک !

البته که سوپرایز بعدی هم حضور محمد بود ! واقعاً شوکه بودم از دیدنش تعجب چون 2-3 روز من بهش غر میزدم که بیا و اون میگفت نمیتونه ، از طرفی اصلاً نمیدونستم که رونیکا با محمد در ارتباط بوده و دعوتش کرده ... 

واقعاً هیچجوری نمیتونم اون لحظات رو توصیف کنم ، خیلی خوب بود ... خیلی 

در کنار 19 تا دوست بودن و خندیدن ، شاد بودن ... واقعاً یکی از آرزوهام بود ، هرچند خیلی ها نبودن و جاشون واقعاً خالی بود ... یه سری مشکلات بود که واقعاً نمیشد همه رو جمع کرد 

بعد از کلی بگو بخند ... بساط کیک خوردن ( اون هم کیک شکلاتی بی بی ) و کادوهای خیلی خوب دوستهام ... و کلی عکس های خاطره انگیز 

دلم میخواست زمان متوقف بشه ... دلم نمیخواست اون لحظه ها تموم بشه ، دلم نمیخواست از دوستهام جدا بشم ، ولی حیف که چاره ای نبود ... خونمون مهمون داشتیم و من باید زود برمیگشتم خونه ناراحت ... هرچند ناشکری نمیکنم و واقعاً باید قدر همون 2-3 ساعت رو بدونم که برام از بهترین ساعت های زندگیم بود

 

و من همه ی این لحظه ها رو اول از همه مدیون رونیکا هستم قلب رونیکایی که دوستی رو در حقم تموم کرد ... فقط من میدونم که چقدر برای این چند ساعت زحمت کشید ... واقعاً نمیدونم چطور ازش تشکر کنم هنوز ... واقعاً ممنونم ازش ماچ که هرچی بگم کم گفتم و میخوام که بدونه بهترین کادوی تولدم رو بهم داد .... بهترین

و بعد از اون ، مدیون تک تک دوستهایی که اومدن قلب و با حضورشون واقعاً دلم رو شاد کردن ... حیف که بخاطر اون ایام اکثر کافی شاپ ها مراسم تولد رو قبول نمیکردن و تنها جایی که رونیکا تونست پیدا کنه همینجا بود ، که اون هم محدودیت تعداد داشت ... و بیشتر از 20 نفر نمیتونستیم باشیم ،وگرنه خیلی های دیگه باید میبودن و قطعاً با بودنشون خوشحالترم میکردن

 

× عکس زیادی ندارم از روز تولدم ... عکس های اصلی رو یکی دیگه از دوستان زحمت کشیده با دوربینش گرفته که هنوز بعد از گذشت یک ماه نتونستم برم ازش بگیرم عینک

|ادامه مطلب| نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ  توسط نازلی  پيام هاي ديگران ()



من شرمنده ی تک تک دوستانی هستم که میان هنوز به من ِ بی معرفت سر میزنن :( بخدا نمیدونم چرا انقدر تنبلی میکنم واسه وبلاگ نوشتن و خوندن ... هی هر از گاهی یاد هر کدومتون میافتم میام یواشکی وبلاگهاتون رو باز میکنم میخونم و میرم ، هی به خودم میگم خب یه سلامی علیکی ، اما وقت نمیشه که ... اصلاً بخدا طلسم شده

حالا انقدر حرف واسه گفتن دارم نمیدونم از کجا شروع کنم :) همه ش رو هم دلم میخواد بگم و تعریف کنم

اینکه کلاس زبان رو پیچوندم :)) هی اوستاد قبلش تک تک پرسید میاین ترم دیگه ؟ همه هی گفتیم بللللله ، بعد نزدیک امتحان شد حالم خوب نبود نتونستم بخونم :( بعدش هم گفتم ولش دیگه نمیرم کلاس ، حالا هر دفعه استادم توی موسسه میبینه من رو از دور واسم چشم و ابرو میاد :)) من هم هر دفعه بهش میگم وایسا میام با هم صحبت میکنیم اما نمیرم !! 

کلاس 3دی مکس هم به امید خدا تموم شد و یک ماهی درگیر پروژه ی پایانی ش بودم ، البته این از تنبلی ه بیش از حده که یک ماه طول کشید ، هر روز یه تیکه کوچیک ازش رو تکمیل میکردم بعد میگفتم خب وقت زیاده ولش ! ولی دیگه اون دو روز آخر نمیتونستم دیگه پروژه رو جمع کنم :)) و از اونجایی که کلاً من وسواسی هستم میخواستم سنگ تموم بذارم ، مثلاً یه قسمتی باید پرده میساختم و من سخت ترین رو انتخاب کردم که در آخر عین خری در گِل ماندم ، چون انقدر حجم کارم زیاد شده بود که نتونستم کاملش کنم و حتی نورپردازی ش رو تموم کنم :| و همونطوری بردم تحویل دادم ، البته بعداً که استاد نمره ها رو داد پشیمون شدم از اینکه این همه سنگ تموم گذاشتم :( توی کلاس فقط من و یه دختر دیگه کارمون تکمیل بود ، 3-4 نفر که کار تقلبی آورده بودن و استاد فهمیده بود ! 3-4 نفر هم نرسیده بودن پروژه رو انجام بدن !!! یعنی دست خالی اومده بودن ... آخرش استاد به من و دو نفر دیگه 90 ، به اونهایی که کار نیاورده بودن 80 :)) و به اونایی که تقلب کرده بودن 70 داد ... بله ، عدالت کاملاً برقرار بود :| 

حالا عکس کارم رو میذارم شما هم یه ذره بخندین اصلاً :)

کلاس عکاسی هم که تموم شد ولی من همچنان عکاس نشدم :)) یه دوربین خوب لازم دارم که فعلاً کسی نیست برام بخره :) البته اگر هم دوربین داشتم وقتش رو نداشتم چون من از کمترین فرصتم برای نقاشی استفاده میکنم ، از بس که عاشقشم ... کلاس نقاشی هم همچنان ادامه داره و حالا حالاها قصد تموم شدن نداره :) اصلاً  تا خون در رگ ماست استاد نقاشی یاور ماست مثلاً :)) ... یادم نیست آخرین عکسی که از نقاشیم اینجا گذاشتم چی بود ! ماشالا حافظه داغونه 

 

و دیگه اینکه روزگار همینطوری به سرعت میگذره و ما همچنان اندر خم این کوچه ایم و اینا ... 

جدیداً با رونیکا باشگاه ورزشی میریم و کلی خوش میگذره ، البته که حسابی هم جون میکنیم :)) 2-3 ساعت ورزش میکنیم و گهگاهی اگر فرصت بشه با هم بیلیارد بازی میکنیم همونجا ، البته بازی که نه ، چون من بلد نیستم زیاد :)) و در حال آموزش دیدنم فعلاً 

مامان و بابا هم دارن یه سفر میرن آمریکا و بعدش برمیگردن ایران ، کلی ذوق دارم واسه اون لحظه :***

 

فعلاً این آپ مزخرف و در هم رو داشته باشین تا من یه صحبتی با خودم بکنم و درست عین آدم برگردم به دنیای وبلاگستان ... دلم واسه همتون تنگ شده :***

 

 

*این عکس کار 3دی مکسم هست ، البته چون حجمش زیاد بود نتونستم به صورت عکس سیو کنم و فقط از صفحه اسکرین شات گرفتم 

 

 و این هم یکی از کارهای نقاشیم که چند وقتی میشه تموم شده ، الان یه کار دیگه دستمه که احتمالاً تا دو هفته دیگه به پایان میرسه 

|ادامه مطلب| نوشته شده در  ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ  توسط نازلی  پيام هاي ديگران ()



یه وقتایی آدم توی زندگیش کم میاره ، میبره ، خسته میشه ... این یه وقتایی واسه من شده اکثر وقت ها ... این روزا فاصله ی بین بریدن هام کم شده ، اتفاقی میافته و میشکنم اما باز چنگ میزنم به زمین و بلند میشم ، اما نمیفهمم چرا زیاد طول نمیکشه تا باز بشکنم ...

دلم میخواد بگم خسته شدم از این وضعیت اما یه حسی بهم میگه نگو ، میگه تو که تحمل کردی باز هم تحمل کن ... این روزا میگذره ، این نامردی ها میگذره ، این دل شکستن ها ... این خستگی ها 

آدما واسم عجیب شدن ، دوستی هاشون ، رفتارشون ... 

همیشه به همه خوشبین بودم ، همیشه همه رو دوست داشتم ، همیشه فکر میکردم همه خوبن مگر اینکه خلافش ثابت بشه ... و این روزا دارم مقاومت میکنم و نمیذارم خلافش بهم ثابت بشه ! ... یکی از دلایل سرد شدنم نسبت به دنیای وبلاگی و مجازی همینه ، خیلی ها رو دیدم که اینجا کسی بودن که در واقعیت نبودن ... خیلی سعی کردم باور کنم آدمهای دنیای واقعی همون آدمای مهربون و خوش روی دنیای مجازی هستن اما انگار اینطوری نیست ...

 

نمیدونم چرا از ذهنم پاک نمیشه رفتار آدما ، همه بهم میگن بیخیال ، میگن فراموش کن ، رها کن ... اما هیچ وقت درک نمیکنن که فراموش کردن کار من نیست ...

با همه ی اینها ، هنوز هم سر حرفم هستم و آدما رو دوست دارم ، خیلی ... حتی همه ی اونهایی که من از لیست دوستهاشون حذف شدم ( مخاطبم چند نفر هستن که نیازی به نام بردن نیست وقتی خودشون میدونن )

 

بگذریم ... از خودم هم بهتون نمیگم که کلاً حرفهای تکراریه 

میخوام یه برنامه ی درست و حسابی بریزم واسه زندگیم ، البته میدونم از این حرفها هممون زیاد میزنیم اما به پای عمل که میرسه همه جا میزنیم :) اما خب عیب نداره ، اینبار هم مثل همه ی دفعات دیگه ، برنامه میریزم به امید اینکه اجرا بشه ... باید یه کم به درسهام بیشتر برسم ، میخوام ورزش رو هم دوباره شروع کنم ، باید یه پایه پیدا کنم ، شاید مخ یکی از بچه های کلاسم رو زدم که باهام بیاد ، اگر معلم زبانم هم راضی میشد خیلی خوب بود ، خیلی دوستش دارم ، خوبیش اینه که هم سن هستیم و فکر میکنم تا حدی شبیه به هم ( از نظر اخلاقی ) 

یه برنامه هم باید بریزم برای دوستام ، اونایی که خیلی وقته قراره ببینم ، هانیل ، مونا فینگیلی ، سحر ، شادی شمال که من رو دق داد از بس نیامد تهران :( ، مهسا که نمیدونم کنکورش رو چیکار کرد ، گیلاسی که هنوز امانتیش دست منه ، ثمین که شدیداً توی فکرم یه سفر برم مشهد پیشش و خیلی های دیگه که الان حضور ذهن ندارم 

باید یه تکون اساسی بدم به زندگیم ، باید تغییرات ایجاد کنم 

باید ...

 

* از نوشته هام هم میشه کاملاً فهمید چقدر ذهنم درگیره ، چرت و پرت مینویسم ! اصلاً نوشته هام روند خاص و منظمی نداره ... درست میشه شاید !

|ادامه مطلب| نوشته شده در  ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ  توسط نازلی  پيام هاي ديگران ()



نمیدونم با خودم چی فکر کردم که رفتم کلی کلاس ثبت نام کردم ، هم زبان هم 3دی مکس رو از اول شروع کردم ... کلاس نقاشی و عکاسی هم که سر جای خودشون بودن از اول .

حالا اینکه کلاس میرم به جهنم ، یکی نیست به من بگه آخه دختر مرض داشتی همه کلاسهات رو گذاشتی صبح زود ؟؟؟ آخه من آدم ساعت 7 بیدار شدنم ؟ نه جان ِ من شماها بگین به من میاد کله سحر بیدار بشم ؟ اون هم وقتی که زودتر از ساعت 2-3 بخوابم انگار گناه کبیره مرتکب شدم {#emotions_dlg.e22}

خلاصه جونم براتون بگه ( هرچند میدونم انقدر نیامدم اینجا که دیگه کسی اینجا رو نمیخونه ) .. آره داشتم میگفتم ، جونم واسه در و دیوار وبلاگم بگه که صبح ها به زورررر ساعت 7 از خواب بیدار میشم و سعی میکنم 45 دقیقه ای آماده بشم تا دیگه مثل هفته ی اول نیم ساعت تأخیر نداشته باشم ، تازه شانس آوردم کلاس هام دو تا خیابون اونورتر از خونه هست {#emotions_dlg.e28} و زیاد مسافت طولانی نباید طی کنم .

هر روز ساعت 8 تا 12 ظهر کلاس تشریف دارم ، حالا به این هم 4 ساعت کلاس نقاشی و 3 ساعت کلاس عکاسی در روز جمعه !!! اضافه بفرمایید ، بعد اونوقت بنده در کمال پررویی کلی کلاس دیگه هم میخواستم برم ، سر کار هم میخواستم برم جهت اطلاع !! 

معلمان گرام هم که فرت و فرت بهمون مشق میدن {#emotions_dlg.e45}یعنی واقعا من وقت کم آوردم دیگه و بررررریدم {#emotions_dlg.e31} هرچند خودم کردم که لعنت بر خودم باد .

به همه اینها ورود رونیکا رو هم اضافه کنید و ددر رفتن های ما که کلاً زبانزد خاص و عامه {#emotions_dlg.e21}

همه اینا رو گفتم که بگم خیلی سرم شلوغه هرچند خودم راضی نیستم از این وضعیت ولی واقعاً مدیریت کردن زمان یه کم برام مشکل شده ، روزا بخاطر دیر خوابیدن و زود بیدار شدن همش در حال چرت هستم ، یعنی مشقم رو هم که میخوام انجام بدم به زور چشمم رو باز نگه میدارم .

 

هفته ای که گذشت از همه بدتر بود ، روزهای قبل از عروسی دخترعمه م و من تازه یادم افتاده بود لباس بخرم {#emotions_dlg.e34}شانس آوردم که رونیکا بود و همراهیم میکرد ، و دیگه دو روز مونده به عروسی لباسی که میخواستم پیدا کردم و خریدم ، روز پنجشنبه هم از صبح رفتم نشستم توی آرایشگاه {#emotions_dlg.e37} کاری که هیچ وقت نمیکردم ! اما گفتم دیگه یه دخترعمه که بیشتر نداریم بذار سنگ تموم بذاریم براش ... موهام رو دو روز قبلش هایلایت کرده بودم که یه کم روشن بود واسه همین مجبور شدم روز پنجشنبه به موهام هم برسم .. و همین باعث شد که خیلیییی دیر آماده بشم {#emotions_dlg.e10} قرار بود ساعت 2 آماده بشم و بنده 3:30 آماده شدم ! عقد هم ساعت 4 بود ... 

قرار بود لباسم رو ببرم اونجا بپوشم ، چون خودم با ماشینم میخواستم برم و سخت بود رانندگی با لباس مهمونی ، اما انقدر وقت کم اومد که بنده لباسم رو پوشیدم و راه افتادم حالا لباس من یه لباس فوق العاده ماکسی بود {#emotions_dlg.e3} فوق العاده که میگم برای اینه که  حتی با کفش پاشنه بلند باز هم یه کمی روی زمین بود ! دیگه اینکه چطور اون همه دامن توی ماشین جا شد بماند {#emotions_dlg.e34} خلاصه که رفتم و تنها شانسی که آوردم این بود که عروس و دوماد دیر کرده بودن :دی و من واقعا به موقع رسیدم 

بعدش هم که عروسی آغاز شد و رونیکا هم اومد و من حسابی سرم گرم بود ، هرچند از عروسی چیزی نفهمیدم و همش در حال بدو بدو بودم {#emotions_dlg.e7} بعد از سالن هم قرار بود بریم خونه ی آقای داماد برای جشن مختلط که اون هم داستانها داره {#emotions_dlg.e19}من و رونیکا با هم بودیم یهو ماشین عروس دوماد رو گم کردیم ، آدرس رو هم که بلد نبودیم ! خلاصه به روش وحشیانه رانندگی کردن خودم رو رسوندم به کاروان {#emotions_dlg.e22}... دیگه تا حدود ساعت 2 اونجا بودیم و بعد هم رفتیم خونه و تا ساعت 5 چونمون گرم شده بود واسه حرف زدن {#emotions_dlg.e28} فردا هم که مراسم پاتختی که به نظرم خیلی خوب بود و خوش گذشت هرچند که اونجا بیشتر نقش دی جی رو داشتم ، چون ضبط خیلی خوب نبود من مجبور شدم لپتاپ رو ببرم ، دیگه تصور کنید هرکی از راه میرسید و یه آهنگ میخواست ، مخصوصاً خواهر دوماد که خودش معلم رقص بود و میخواست به قول معروف بترکونه دیگه خندهکلا مادر و خواهر دوماد همش وسط در حال رقصیدن بودن و البته خود عروس خانوم نیز نیشخند خدا در و تخته رو جور کرده کلا چشمک

و اینکه در کل راحت شدیم از دست این مراسم {#emotions_dlg.e22}چون من خیلی عروسی رو دوست ندارم ، مخصوصاً که این دفعه مامان هم پیشم نبود و حسابی جاش خالی بود {#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e38}

 

این بود از مشغولیات این مدت من و اینکه همچنان کلاس ها ادامه دارن و من حسابی مشغول ! ولی سعی میکنم از امروز وقتم رو بهتر مدیریت کنم که به همه کارهام برسم

تازه باید دوباره یه سری دکتر هم برم که کلی وقت گیر خواهد بود ... مخصوصاً دکتر بینی {#emotions_dlg.e37}

 

امید آنکه این دفعه وقت بشه و بیام وبلاگهاتون که دلم جداً واسه نوشته هاتون تنگ شده {#emotions_dlg.e38}

|ادامه مطلب| نوشته شده در  ۱۳٩٠/٤/٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ  توسط نازلی  پيام هاي ديگران ()